
سید ناصر امامی میبدی
متولد 1346 - دارای مدرک کارشناسی کارگردانی سینما از دانشگاه هنرهای تزئینی تهران
خوشنویسی . شعر . عکاسی . کارگردانی ( تاتر ) و بازیگری (سینما . تاتر و تلویزیون ) از دیگر فعالیت های هنری این هنر مند میبدی میباشد.
بازی در فیلم های سینمایی نوروز - زندانی 707 - راننده سفیر - آنسوی خط کیست - هی جو و سریال قصه های زهرا( دستیار کارگردان ) - آواز پر جبرئیل و ... را در کارنامه هنری خود ثبت نموده است . وی هم اکنون مسولیت شورای شهر میبد را بر عهده دارد
بدین حد سادگی عنوان شعری است از سید ناصر امامی میبدی تقدیم به خوانندگان فانوس کویر
بدین حد سادگی
بیادم هست در عهد جوانی
دچارم گشت دردی نا گهانی
به پایم در گرفت این درد نامرد
همه درد و همه درد و همه درد
به نرمی رفتمی تا پیش دکتر
نمودم درد دل من با دلی پر
بگفتم دکترا پایم تباه است
به چشم من یکی هم راه و چاه است
کند درد و کند درد و کند درد
برای پای من کاری توان کرد ؟
نگاهی کرد او از زیر عینک
بگفتا « جان ندارم من وخ اینک »
فرستادم برای آزمایش
سه روزی بودم اندر این کشاکش
به هر ترتیب پر گشت آن ورقها
به پیش دکترم بر گشتم اما
به محض دیدن اوراق جوشید
فغان سر داد و غرید و خروشید
بگفت « ای مردک نادان جاهل »
چرا گشتی ز پای خویش غافل
رماتیسم کرده اندر پات رخنه
به زانویت سیاتیک گشته کهنه
به شصت پای تو نقرس عیان است
کجا درمان این من را توان است
برای خوبی و درمان این پا
تو یا باید روی ملک اروپا
و یا باید ببرم ذره ذره
من این پای تو با چاقو و اره
به گریه گفتمش رحمی به ما کن
طرق دیگری دردم دواکن
بگفتا من ره دیگر ندارم
همین که گفتمت این را توانم
به زاری رفتمی من تا به خانه
تضرع کردم از جوز زمانه
زمن من گفت که مسکین نباشی
الهی هیچگه غمگین نباشی
بگوی ای شوی من بر تو چه رفته است ؟
بگو با من که آن دکتر چه گفته است ؟
بگفتم بهر او من شرح حالم
از آن در گریه شد آقا کمالم
زن من گفت که مسکین نباشی
الهی هیچگه غمگین نباشی
طلاهای مرا بفروش ای شوی
جهیزم را فروش از مس و از روی
به پول آن برو ملک اروپا
که شاید وا رهی از درد این پا
نمودم شکر ایزد من همان دم
فروختم من طلا ها مس و رو هم
به پول آن خریدم کیف و پالتو
زشادی رفتمی تا خانه با دو
پس از چندی که من رفتم فرودگاه
بدیدم مش حسن را من به ناگاه
بود این مش حسن بقال کوچه
حکیم باشی و هم رمال کوچه
بگفتم بهر او هم شرح حالم
بگفتم مشتی جون بگیر فالم
به محضی که شنید خندید و خندید
به قدری که مخش از کله ترکید
بگفتا درد تو از کفش تنگ است
بدین حد سادگی بهر تو ننگ است
بگفتم به ! چه می گویی تو مشتی ؟
بدین حد ساده تو طبیب گشتی ؟
گفت برو جانم برو کفشت عوض کن
سه جاف کوچه را صد بار گز کن
اگر پایت نشد به زانچه که هست
دهم خرج اروپات هر چه که هست
برفتم بعد کفشی نوخریدم
سه جاف کوچه را صد بار گزیدم
همانی بود کز مشتی شنیدم
به جون تو زدرد پا رهیدم
سید ناصر امامی میبدی


