تبليغاتX
فانوس کویر ">
شكوه عشق


 به شهر ميبد ما گر تو را گذاربود 

گذار بر هنر و علم افتخار بود

تو را شوند پذيرا چنان كه شاد شوي

جز اين زمردم ميبد چه انتظار بود

نسيم شهر بود پر زعطر جان پرور

هميشه گلشن ميبد چو نوبهار بود

كلام ، جمله خوش آهنگ و گرم وموزون است

شكوه عشق در اين لهجه آشكار بود

كنند نام تو شيرين زنقل و شيريني

اگر گذار تو اينجا هزار بار بود



سيد جواد امامي ميبدي 

نوشته شده در هجدهم مرداد 1388 توسط كريمي ده آبادي| |

 

 

خوشا شهری که می بر شانه ی اوست

 خوشا آن کس که میبد خانه اوست

جنانی در جهان کاشانه اوست

بود میبد سراسر ساحل نور

درخت معرفت ریحانه اوست

میان شهرها همچون گلی سرخ

به هر کس بنگری پروانه اوست

بود خوشنام نارین قلعه ی ناز

به هر جا می روی افسانه اوست

عزیزان خاک میبد چون در ناب

که هر صنعتگری دیوانه اوست

سرامیکش چو ماهی جلوه گر شد

چو مرغی صد هنر در لانه اوست

اگر نقاش بودم نقشه شهر

به جان حک می نمودم خانه اوست

خدایا خاک میبد گوهر عشق

سراسر مرد و زن دیوانه اوست

بیا «صالح » بگو از شهر عشاق

خوش آن شهری که می بر شانه اوست

 

شعر فوق را جناب آقای علی فلاح زاده ابرقویی در وصف میبد سروده اند

نوشته شده در پانزدهم دی 1385 توسط كريمي ده آبادي| |

دکتر سید محمد اکرم ( اکرم شاه )

استاد دانشگاه پنجاب پاکستان است . در شعر « اکرام» تخلص می کند . شعر ذیل را به استقبال از غزل معروف امام خمینی (ره ) جهت ارائه به کنگره بزرگداشت ابوالفضل رشید الدین میبدی سروده است

 

جلوه دلدار

« میبدی » نکته ای آموخت که هشیار شدم

« کشف اسرار » چو خواندم همه اسرار شدم

 

گفت بیدار شو و باده معنی در کش

من از این گفته او یکسره بیدار شدم

 

باده معنی او برد مرا از خویشم

تا که از نقش رها گشتم و بیزار شدم

 

عشق دلدار به دل جلوه نمود از ره لطف

من به جان در طلب جلوه دلدار شدم

 

یا رب آن چشم فسونکار چه تأ ثیری داشت

در دمی مست از آن چشم فسونکار شدم

 

چون که گل داشت به گلزار زیارم بویی

همچو بلبل به سرِ مست به گلزار شدم

 

بخت شاید که به « اکرام » مدد فرماید

من به خال لب آن دوست گرفتار شدم

  

نوشته شده در دهم آذر 1385 توسط كريمي ده آبادي| |


میبد شوریدگی

عنوان شعری است از سیده اعظم میر سلیمی از شهرستان کرج که در وصف میبد سروده است

 

میبد شوریدگی

این منم در جستجوی تو سرا پا اشتیاق

فاصله بین من و تو از جنون تا اشتیاق

 

تو مقام حیرتی با هفت وادی فاصله

من جنون یونسم با هفت دریا اشتیاق

 

تو هرات فطرتی من میبد شوریدگی

می نویسم شرح آیات تو را با اشتیاق

 

شور ابراهیم را شمشیر معنی می کند

واژه ها لالند از توصیف حتی اشتیاق

 

مظهز تفصیلی قرآن ناطق مصطفی

معنی اجمالی «یس»و «طه »اشتیاق

 

آتش زرتشت و موسی در دو سو افروخته

یکسر از خوارزم تا صحرای سینا اشتیاق

 

بس که عشق آباد هستی را دویدم یک نفس

جای پایم می دمد صحرا به صحرا اشتیاق

 

فاصله زان سوی جوی مولیان روح من

تا سمرقند نگاهت صد بخارا اشتیاق

 

موج جیحون غزل تا ماوراء النهر شعر

می برد این شاعر دیوانه را با اشتیاق

 

ما خذ : میبد در آیینه شعار

 

نوشته شده در هجدهم آبان 1385 توسط كريمي ده آبادي| |

دکتر عبدالحسین جلالیان «جلالی »

طبیب ادیب میبدی الاصل ساکن یزد. صاحب دیوان «پله های سنگی » اشعار و سروده های ایشان به لهجه یزدی شهره خاص و عام است .

دیرین دیار

میبد ای دیرین دیار مانده از دوران دور

یادگار دوره گردان و مردان غیور

همطراز سینه صحرای سینا سطح تو

همقطار قامت کوه بلند ت کوه طور

می درخشد همچنان الماس زیر آفتاب

کوه هایت چون ید بیضاو چون دریای نور

شهروندان شریفت شهره شهر و دیار

پیشه کاران شجاعت ، شادمانند و شکور

بر کشیده مردمت ، شیران و شاهان شجاع

سر کشیده قدشان از بام ایام و شهور

زآسمان و از زمینت باز ، می آید به گوش

نعره آل مظفر ، لرزه سم ّ ستور

من ندیدم هیچ صاحب عزم ، چون اینان به دهر

دفتر تاریخ هر اقوام را کردم مرور

هر چه خواهی مردمانت صاحب فضل و کمال

هر چه بینی ساکنانت سازگارند و صبور

واجد مردان دانشمند و پُر کار و صبور

فاقد رجٍّاله بیکاره و ذات شرور

بر تهی دستان عالم ابر سان باری توزر

در بهشتی خاکِ حاصلخیز سبزت مرد وزن

پاک و معصومانه و همتای غلمانند و حور

کوشش و همت نگر کاینان بهشتی ساختند

در کویر گرم ، با آب قلیل ِ تلخ و شور

گوش کس نشنید هرگز از زبانی شرح حال

کاو به بالین ، سر به خشت ِ خام دارد یا سمور

پس همان بهتر که نامت را نهم دار الامان

در کمال سر بلندی خوانمت : دار الغرور

دانشی مردان تو مشهور و همگام زمان

از شروع شرع احمد تا به هنگام نشور

کرد مهدی وار تا از حایر شهرت قیا م

حایری آمد به گوشش بانک عجل با لظهور

شد شریعت بار دیگر زنده از اقدام او

هم ز شاگردش خمینی بعد از او تا نفخ صور

ای بسا نام آوران بر خاستند از این دیار

چون رشید الدین عالم ، عارفی پر شوق و شور

جای پای خواجه عبدا ... انصاری نهاد

پای همت ، کاین پدر می بود و آن فرزانه پور

او از این شهر است و اینجا خفته در دامان خاک

زآنکه شد اقوی دلیلش کشف سنگ قبر و گور

همچنین الواح دیگر یافت شد با ذکر نام

زاقربا ، و از بستگانش بین اصحاب قبور

قرنها از ارتحالش گر چه بگذشته ست ، حال

روح پاکش بی گمان دارد در این مجلس حضور

آنچه از تفسیر ارزشمند او دریافتیم

باز گویم هرچه باداباد با وجد وسرور

چنته او پُر بُود از واژه های فارسی

می در خشد همچو مروارید در بین سطور

جای آن دارد که بر گیریم زآنها بهره ای

نیست جایز بیش از این اغماض و اهمال قصور

من ز تفسیرش ، در این معنا نمی گویم سخن

کاین بود در شأن دانایان بینای فکور

این قدر دانم که او پی برده بی چون و چرا

بر وجود ذات کُلّ ، بر ِسرّ مختار غفور

شرح و تفسیرش سراج راه توحید است و هست

چون چراغی یا عصایی در کف بینا و کور

بطن در بطن است قرآن و غلاف اندر غلاف

معنی هر سطر ، مستور و نبوَد لخت و عور

ُگفته های ذات یکتا را پیمبر باز گفت

هست اندر سینه او رمز ما یخفی الصدور

گفت شمس الحق تبریزی مُصرّی را به و عظ

آنچه گویم شرح نبود ، حق از آن گرد نفور

این از آن گفتم که تا دانید هر تفسیر نیست

وافی مقصود و خود یک آیه باشد از غرور

شاهد آ رام از « جمال الدین محمد » در کلام

بیت زیرین را که الحق راست آمد جفت و جور

« این کلام کبر و فخر از سر فرو نه زآنکه هست

نص قرآن لا یحب ُ کل مختالٍ فخور »

پس سخن کوته کنم چون شمس تبریزی که گفت :

تا نرنجد ذات بی چون از بیانم و زکسور

از « جلالی » هدیه ای ناچیز چون ران ملخ

پیش کش شد بر رشید الدین وبر میبد چو مور

دکتر عبدالحسین جلالیان « جلالی »

 

 

نوشته شده در دهم مهر 1385 توسط كريمي ده آبادي| |

    شعر زیر را حضرت امام خمینی (ره) در وصف استاد گرانقدرشان آیت ا...حاج شیخ عبد الکریم حائری میبدی یزدی( آیت ا... موسس ) سروده است .

خورشید جان

راستی این آیت ا... گر در این سامان نبودی

کشتی اسلام را از مهر پشتیبان نبودی

دشمنان را گر که تیغ حشمتش بر جان نبودی

اسمی از اسلام و رسمی از ایمان نبودی

حبذا از یزد کز وی طالع این خورشید جان شد

جای دارد گر نهد رو آسمان بر آستانش

لشکر فتح و ظفر گردد هماره جان فشانش

نیّر اعظم به خدمت آید وهم اخترانش

عبد در گه ، بنده فرمان شود ، نُه آسمانش

چون که بر کشتی اسلامی یگانه پشتیبان شد

حوزه اسلام کز ظلم ستمکاران زبون بود

پیکرش بی روح وروح اقدسش از تن برون بود

روحش افسرده ز ظلم ظلم اندیشان دون بود

قلب پیغمبر ، دل حیدر زمظلومیتش خون بود

از عطایش باز سوی پیکرش روح روان شد

ماخذ :   میبد در آیینه اشعار

 

 

 

نوشته شده در دوم مهر 1385 توسط كريمي ده آبادي| |

 

نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت

به غمزه مسئله آموز صد مدرس شد

درست بیخ گوش خودمان کسانی را داریم که مصداق شعربالا  بی آنکه در دانشگاهی تحصیل کرده باشند و باخود مدرکی را یدک بکشند گوی سبقت را از این و آن ربوده اند .

 

متنی را که می خوانیدشرح حال زندگی شاعری شوریده ، مخلص ، مهربان و ادب دوست جناب استاد شفیق میبدی می باشد که درکتاب تحفه مور ایشان به چاپ رسیده است . 

 

 

بنام خدا

در نخستین روزهای بهار 1305 در ده آباد میبد پا به عرصه وجود گذاردم، رفته رفته از دامان مادر که سیده ای از سادات صفوی بود به آغوش پدری بی بهره از سواد که فرزند آخوند ملا عبد الوهاب بود در آمدم . خانواده کوچک ما علاوه بر من دو برادر دیگررا در بر می گرفت . در آن سالها در اثر فقر و تنگدستی به قم مهاجرت کردیم ، در آن زمان ن کودکی سه ساله بودم . دوران کودکی با سختی و دشواری زیاد می گذشت تا اینکه در هفت سالگی به جای اینکه در مکتب و مدرسه پای بگذارم به امر پدر در یک دکان پاره دوزی که در بیان وی بهترین کسب ها عنوان میشد به کار مشغول شدم. هنوز کلام درشت پدرم را که در آن روزها می گفت «بهترین کسب ها همین پاره دوزی است »در گوشم طنین انداز است . اما از این کار نفرت داشتم و جز تن دادن به این کار چاره ای نبود تا بعد از دو سال خواهش های من و کمک مادرم کارگر افتاد و توانستم از این کار روی گردان شوم .

از آن پس مرا به مغازه رویگری (سفید گری ) . به دست استاد ترش رویی سپرد که از جانب پدر اجازه داشت تا سخت ترین کارها را به من بسپارد . در ازای نیم ریال پولی که استاد رویگر به من می داد باید بامداد تا شامگاه کار میکردم ، دو شاهی از دستمزدم صرف ناهار که نان جوینی بیش نبود می شد و بقیه پول را هر شب می بایشت به پدر تحویل می دادم . سائیدن ظروف مسی با شن و ماسه و قرار دان آنهابر کوره های داغ وبوی آزار دهنده و متنفعی که از آنها بر می خواست زجر آور بود . دو سال بدین منوال گذشت تا بالاخره شبی از شب ها در نهایت افسردگی و دلمردگی به مادرم گفتم که دیگر تاب و توان این کار را ندارم و فرار را بر قرار ترجیح خواهم داد . مادر گفت کجا میخواهی بروی ، گفتم نزد پدر، گفت او تو را خواهد کشت . گفتم من از این کار به تنگ آمده ام بگذار مرا بکشد .

صبح فردا مادر نان جوینی را در سفره کرباسی پیچید و گفت برو. با پای برهنه به راه افتادم و غروب به محل کار پدرم که یکی از دهات قم بود رسیدم . پدر آن موقع به شغل مقنی گری مشغول بود . چند صباحی نیز در همراهی پدر به این شغل مشغول بودم تا اینکه پس از دو بار افتادن در چاه پدر مرا به دکان نانوایی برد و به دست شاطری سپرد که به «ابراهیم عشقی » معروف بود .شاطر ابراهیم بر استاد کارهای پیشینم یک امتیاز مهم داشت و اینکه او شاعر اهل ذوق و با احساس بود و عصرها گاهی در پای تنور اشعار خود را با صدای بلند زمزمه می کرد . برای اولین بار بود که این کلمات آهنگین و پر احساس را می شنیدم. سخت مجذوب اشعار دل انگیز شاطر ابراهیم می شدم ، گویی کلمه کلمه غزل های او بر دلم می نشست . روزی غزلی خواند و من آن را از حفظ کردم . چند روز بعد وقتی شاطر دوباره آن غزل را زمزمه میکرد یک بیت آنرا فراموش کرد بخواند ، با اینکه بسیار از او می ترسیدم به خود جرات دادم و گفتم : استاد یک خط از شعرتان را جا گذاشتید !بانگاهی سوال بر انگیز پرسید کدام بیت ؟بقیه شعر را خواندم .با تعجب پرسید همه را حفظ کرده ای ؟ گفتم آری گفت بخوان ، آهسته و شرم گینانه شروع کردم به خواندن ،گفت بلند بخوان . خواند م. از آن روز شاطر مزد مرا معین کرد .

در یازده سالگی از پدرم خواستم که اجازه دهد روزانه دو شاهی از مزدم را پس انداز کنم تا با پول آن کتاب و دفتری تهیه کرده و در اکابر شب ها درس بخوانم ولی پدرم هیچ گاه اجازه چنین کاری را به من نداد تا اینکه بالاخره دو ریالی به چنگ آوردم و کتابی خریده نزد شاطر ابراهیم ظرف مدت دو ماه خواندن را یاد گرفتم . آری تمام دوره تحصیل و علم بنده همین دو ماه بوده و بس .دیگر هیچ گاه امکان رفتن به مکتب و مدرسه برایم فراهم نشد .

در سال 1318در حالی که هنوز سیزده سال بیشتر نداشتم مادرم را از دست دام ، 28روز بعد پدرم نیز به واسطه سقوط در چاه در گذشت و بدین ترتیب من و برادرکوچکترم مجبور به مهاجرت به تهران شدیم . در سال 1320با دختر خاله خود ازدواج کردم و ثمره آن سه فرزند پسر و پنج فرزند دختر است . پس از آن با مهاجرت به یزد مدتی در ترک آباداردکان ساکن شده سپس به زادگاه خود میبد آمدم و در آنحا رحل اقامت افکندم و خلوت تنهایی و گوشه عزلت را بر هر چیز دیگری بر گزیدم . با آنکه نزدیک به هشتاد سال از عمرم می گذرد هیچ گاه دست از تلاش و کوشش بر نداشته و هرگز سر بار جامعه نبوده ونخواهم بود .

لحظه های تنهاییم و فراغت را بیشتر به مطالعه کتاب و دیدار با دوستان گاهی نیز سرودن می گذرد . این بود افسانه پر افسوس و داستان پر از اندوه زندگی من .

برای این شاعر گرانقدر  و ادب دوست میبدی سلامتی و توفیق روز افزون آرزومندیم .

منتظر  مصاحبه اختصاصی ما با استاد شفیق  میبدی باشید  

نوشته شده در شانزدهم شهریور 1385 توسط كريمي ده آبادي| |





Powered by WebGozar

---