تبليغاتX
فانوس کویر ">
 به مناسبت يادوراه شهداي ركن آباد شعري از شاعر بسيجي ديارمان مرحوم رمضانعلي گلدون تقديم به روان پاك شهداي ديارمان


ياران چه خوش نمودند هجرت زكوي ميبد

با خون خود فزودند بر آبروي ميبد

پيمانه شهادت لاجرعه نوش كردند

مردان نامجويي از چارسوي ميبد

عطر گل كويري بوييد سنگر و رفت

آكنده الغدير است گويي زبوي ميبد

سردار سربداران آمد زكربلا ، هان !

آغوش بر گشوديم بر نامجوي ميبد

او رفت تا گشايد خود راه كربلا را

مي خواست چون بر آرد اين آرزوي ميبد

اي عاشقان قرآن روسوي سنگر آريد

صد آفرين به جمع لبيك گوي ميبد

چون موج بر خروشيم تا جبهه رابپوشيم

دريا شويم با هم از آب جوي ميبد

 

 

 

 


 


نوشته شده در بیست و سوم مرداد 1388 توسط كريمي ده آبادي| |


وقتي تو طلوع كني 
ناگهان
كوزه هاي عسل شك
از رف اتاق به پايين خواهد افتاد
و برگهاي آويشن درآستانه و كو چه
فرش گامهايت
وقتي تو طلوع كني
قنات بيابان ذهنم دوباره لايروبي ميشود
و
غريزه ي كور
بينا و شفا ياب
در جاده ي خرد گام خواهد زد
و
اجاق رو به مرگ پيرزن همسايه
از شراره ي نفسهايت
دوباره نان فقر ميپزد
وقتي تو طلوع كني
دمل هاي چركين تن مادرم
بوسه گاه سروش سلامت خواهد شد
وقتي تو طلوع كني
سند دريا
سند باران
به نام بدن بايرم ثبت ميشود
وقتي تو طلوع كني
سراسيمه
من رداي پيامبري خواهم پوشيد
و درختان باغ
برگهاي كتاب معجزه ام را مي نويسند
و انگاه
سراسر جنگل شهيدان كلامم ميشوند
وباد
باد سحر انگيز ملكوت
در شيپور شيواي واژگان وزيدن ميگيرد
وفرشتگان مقبره ي تا ريخ
به قيامي برق گونه
دايره وار
بالهايت را بر صدايت مي سايند
وقتي تو طلوع كني ....
- من يكايك شما را
به سجود و نيايشي عاشقانه وبنفشه وار فرا ميخوانم
و از شرابه هاي شراب نگاهم
متبرك و مو منا نه
گروه گروه
به بهشت تنم راه خواهي يافت
جاويدان و ايستا

 

=

کورش زرفتن

نوشته شده در هفدهم مهر 1387 توسط كريمي ده آبادي| |
 

 

 

من از خجالت تا خدا پرواز کردم

عنوان شعریست از سروده های دوست خوبمان علی محمد فلاح مهرجردی  

من گردش هر نه فلک را ساز کردم
با دست خودراه شفاعت باز کردم
گر پیش چشم فاطمه دستم جدا شد
سر مشق عشق و عاشقی آغاز کردم
موج فرات از اشک چشمم خیس می شد
با یاد لبهای حسین پرواز کردم
بر شانه ی نخلی شکسته شانه دادم
با مشک خشکیده سخن آغاز کردم
ای مشک خالی جرعه ی آبی کرم کن
با وعده تو کودکان را ناز کردم
گهواره اصغر جنون خواب دارد
با مشک پُر بر کودکان آواز کردم
حالا که خون دستم از مشکم روان است
من از خجالت تا خدا پرواز کردم
باب الحوائج گشتم اما تا قیامت
خود رابه قلب عاشقان همراز کردم

علی محمد فلاح مهرجردی

نوشته شده در یازدهم فروردین 1387 توسط كريمي ده آبادي| |

 

 

 

 

 

محمود کویر:

 شاعر، مترجم ، پژوهشگر و نویسنده ی پرکارمیبدی ساکن لندن

  در زمینه ی تاریخ و ادبیات ایران زمین ،که  سال گذشته ، برنده ی

 جایزه ی شعر والس ادبی نیز شد

 

 

بیوگرافی خود نوشت محمود کویر:
  زاده و بالیده بر مهربانی های کویر. بر میبد زیبا.
 اولاد قنات و خاک و انار و پسته
فرزند آب انبارها و بادگیرهای مهربان.
بالیده در نقش های جادویی سفال و زیلو.
 در دبستان ها و دبیرستان وها و دانشگاه های ایران درس خواندم .
دردبستان ها و دبیرستان ها و  دانشگاه های ایران درس دادم.
هنوز هم می خوانم. هنوز هم درس می دهم.
 سی و سه سال است که درس می دهم.
 و تا زنده ام درس خواهم خواند.
 و درس خواهم داد!
راستی! پنجاه و هفت سال است که چشم بر زندگی و زیبایی گشوده ام.


کتابشناسی - دفترهای شعر:
 •       پاییزان
•       گل بیزان
•       بر بوم تاریکی
•       ببار ای دف
•       توکا خانوم
•       باغ تماشا
•       بارانک خانوم
•       آزالیا
 کتاب های پژوهشی:
 •       بلوک میبد
•       نینوا
•       تاریخ طنز در ایران
•       جنبش های درویشان در ایران
•        زن در شاهنامه
•       ملانصرالدین
•       تاریخ تحولات اجتماعی در ایران در پنج جلد
•       بیست مقاله ( با شاهنامه)
•       بیست مقاله ( بنیادهای عرفان ایرانی)
 ترجمه:
 •       ترجمه ، بازخوانی و توضیح صد غزل از مولانا به انگلیسی ( با همراهی خانم بهیه شهید)
•       ترجمه اشعار سهراب سپهری.
 مقاله و رساله:
 صد ها مقاله در شناخت:
 •       شاهنامه فردوسی .
•       ادبیات و عرفان ایران باستان.
•       عرفان ایرانی .
•       کودکان.
 نمایشنامه:
 •       شیلی بادبادک ها جوانه ها
•       خورشید زیتون دریا
•       خیابانی
•       دولت عشق
•       چهار نمایشنامه
•       غزیه تیارت صادق هدایت
•       یک مشت تاریکی

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سروده هایی ازایشان تقدیم به خوانندگان فانوس کویر

عروس کویر لوت

آى شهر پرستاره
شهر ماهتابى ام!
بى تو سبز بى بهار
بى تو سرخ بى انار
سپيد بى كبوترم.
آه! اى شهر آفتابى ام!
با توام كه آبى ام
كوير رنگ رنگ شادمانى ام.
*
با تو سبز سبز پسته ام.
قنات پر ز قصه ام.
گل گل گليم هاى بى قرار
كبود و سرخ و پرپرم.

هنوز مست راز باغ هاى سنجدم
هنوز چكه چكه هاى عشق
از كوه پير سبز
مى چكد در پياله ى دلم.
*
آن سبوهاى پر ز خنده
كوزه هاى آه
پله هاى بلند آب انبار
دختران شرم
پسران نگاه .
چه خنك، چه نجيبانه مى گذشت
از سايه سار سابات هاى سار و چلچله
تابستان خيس مس .
*
هنوز كاغذ بادهاى من
بر بال بام هاى كودكى
در خانقاه آسمان
سماع   مى كنند.
*
از كوچه باغ هاى باد و شن
با دفى از سپيده و گل هاى اطلسى
دارد گذر مى كند
مادرم هنوز
  و من صدا مى زنم
از ميان گريه و نى:
  عروس كوير لوت!
خنياگر سرودهاى خسروانى ام!
تو ايران من! ايران من!
  من ايرانى ام!

***********************
پاییزان
 
پاییز،
پادشاه رنگ.
پاییز،
کوبه ی کبود باد،
بر طبل سبز برگ.
پاییزٍ رقص.
پاییز،
عریانی درخت،
در حجله گاه فصل.
آشوب ابرها.
باران مست مست.
پاییز،
فصل آفتاب،
اما چه مهربان،چه نازکانه، خنک، نجیب.
پاییز،
پسته ی خندان روزگار.
انار سرخ زندگی.
***************

 مادرم

باغ انار
بید بی قرار
پاییز بود، مادرم.
نسیم نقره ریز بود، مادرم.
خواهر خوشرنگ آه
ماه بود، مادرم.
ترس و گریز مار ا
پشت و پناه بود، مادرم.

***************


رویا
 
رویاهای ما سیاه و سپیدند
هیچ کس خواب رنگینی چون من ندیده است
من خواب دیده ام که بیدارم
و عشق پادشاست
*************

نوشته شده در بیست و سوم بهمن 1386 توسط كريمي ده آبادي| |
سيد فضل ا... طباطبایی ندوشن « امید »

متولد 1343- ندوشن 

(لحظه های سبز) و( آبی احساس دو مجوعه شعر ایشان میباشد . وی هم اکنون در زادگاهش به تدریس مشغول است

 


معراج

در خاک ریشه دارد سروی در این حوالی

همسفره با کویر است ،دور از نگاه شالی

آهی ندارد اما با ناله کرده سودا

شیرین ترین غزل را شعر خوش شمالی

در زمهریر اندوه پیرانه می سراید :

معراج آدمی هست گاهی شکسته بالی

ای دست های باران ، اینک به یاری او

از عشق پر نمایید این کاسۀ سفالی

در برگ ریز احساس وقتی خدا بخواهد

گاهی گره گشایند حتی دو دست خالی

شعر غریب «امید » سرو همیشه سبز است

از آستان آن دور چشمان لا ابالی

 

 

نوشته شده در پانزدهم بهمن 1386 توسط كريمي ده آبادي| |

مناجات

صبح و شب چشم انتظارم کی می رسد آوای تو

می رسد بر گوش عالم هر زمان نجوای تو

هر غروب از دیده خون بارم به یادت ماه من

از خدا خواهم که گردم خاک زیر پای تو

یوسف کنعان من ای نور چشمان ترم

در نهان سینه ام بینم رخ پیدای تو

بی تو یک لحظه نباشم در سرای معرفت

کل نفس ذائقه ،از جام و از صهبای تو

نی غلط گفتم که هر جانی ، که هر عاشق دلی

می کشد با دست دل بر نام بی همتای تو

قامت همچون قیامت ، چهره ات زهرا مثال

تیغ حیدر در نیام و سر زمن سودای تو

در قنوتت عرش حق گردد سراپا گوش ، گوش

سوز خورشید از تو باشد ، از گل سیمای تو

سر به زانویت نهم همچون گدایی معتبر

چون بیایی بر لبم آوای شب پیمای تو

از خدا خواهم بیایی ای گل مینو سرشت

صبح و شب چشم انتظارم کی رسد آوای تو

علی محمد فلاح مهرجردی

 

 

 

نوشته شده در یکم دی 1385 توسط كريمي ده آبادي| |

  

 

سید ناصر امامی میبدی

متولد 1346 - دارای مدرک کارشناسی کارگردانی سینما از دانشگاه هنرهای تزئینی تهران

خوشنویسی . شعر . عکاسی . کارگردانی ( تاتر ) و بازیگری (سینما . تاتر و تلویزیون ) از دیگر فعالیت های هنری این هنر مند میبدی میباشد.

بازی در فیلم های سینمایی نوروز - زندانی 707 - راننده سفیر - آنسوی خط کیست - هی جو و سریال قصه های زهرا( دستیار کارگردان ) - آواز پر جبرئیل  و ... را در کارنامه هنری خود ثبت نموده است . وی هم اکنون مسولیت شورای شهر میبد را بر عهده دارد

 

بدین حد سادگی عنوان شعری است از سید ناصر امامی میبدی تقدیم به خوانندگان فانوس کویر

 بدین حد سادگی

بیادم هست در عهد جوانی

دچارم گشت دردی نا گهانی

به پایم در گرفت این درد نامرد

همه درد و همه درد و همه درد

به نرمی رفتمی تا پیش دکتر

نمودم درد دل من با دلی پر

بگفتم دکترا پایم تباه است

به چشم من یکی هم راه و چاه است

کند درد و کند درد و کند درد

برای پای من کاری توان کرد ؟

نگاهی کرد او از زیر عینک

بگفتا « جان ندارم من وخ اینک »

فرستادم برای آزمایش

سه روزی بودم اندر این کشاکش

به هر ترتیب پر گشت آن ورقها

به پیش دکترم بر گشتم اما

به محض دیدن اوراق جوشید

فغان سر داد و غرید و خروشید

بگفت « ای مردک نادان جاهل »

چرا گشتی ز پای خویش غافل

رماتیسم کرده اندر پات رخنه

به زانویت سیاتیک گشته کهنه

به شصت پای تو نقرس عیان است

کجا درمان این من را توان است

برای خوبی و درمان این پا

تو یا باید روی ملک اروپا

و یا باید ببرم ذره ذره

من این پای تو با چاقو و اره

به گریه گفتمش رحمی به ما کن

طرق دیگری دردم دواکن

بگفتا من ره دیگر ندارم

همین که گفتمت این را توانم

به زاری رفتمی من تا به خانه

تضرع کردم از جوز زمانه

زمن من گفت که مسکین نباشی

الهی هیچگه غمگین نباشی

بگوی ای شوی من بر تو چه رفته است ؟

بگو با من که آن دکتر چه گفته است ؟

بگفتم بهر او من شرح حالم

از آن در گریه شد آقا کمالم

زن من گفت که مسکین نباشی

الهی هیچگه غمگین نباشی

طلاهای مرا بفروش ای شوی

جهیزم را فروش از مس و از روی

به پول آن برو ملک اروپا

که شاید وا رهی از درد این پا

 

نمودم شکر ایزد من همان دم

فروختم من طلا ها مس و رو هم

به پول آن خریدم کیف و پالتو

زشادی رفتمی تا خانه با دو

 

 

پس از چندی که من رفتم فرودگاه

بدیدم مش حسن را من به ناگاه

بود این مش حسن بقال کوچه

حکیم باشی و هم رمال کوچه

بگفتم بهر او هم شرح حالم

بگفتم مشتی جون بگیر فالم

به محضی که شنید خندید و خندید

به قدری که مخش از کله ترکید

بگفتا درد تو از کفش تنگ است

بدین حد سادگی بهر تو ننگ است

بگفتم به ! چه می گویی تو مشتی ؟

بدین حد ساده تو طبیب گشتی ؟

گفت برو جانم برو کفشت عوض کن

سه جاف کوچه را صد بار گز کن

اگر پایت نشد به زانچه که هست

دهم خرج اروپات هر چه که هست

برفتم بعد کفشی نوخریدم

سه جاف کوچه را صد بار گزیدم

همانی بود کز مشتی شنیدم

به جون تو زدرد پا رهیدم

سید ناصر امامی میبدی

 

نوشته شده در دوم آذر 1385 توسط كريمي ده آبادي| |

 

بلوغ عنوان شعری است از دکتر صادقی پور میبدی که برای خوانندگان عزیز انتخاب نمودیم

 

بلوغ

روزی خواهم رسید

- مطمئنم -

روزی خواهد رسید

که عشق من تو -

کودکیش را گذرانیده ،

- به بلوغ می رسد .

و قول می دهیم

من وتو

هر دو با هم

عقده اش نکنیم ،

اجازه می دهیم راحت بیرون برود

هوا بخورد

و با جنس مخالش صحبت کند.

زندانیش نخواهیم کرد ،

حدش نخواهیم زد .

****

می گذاریم راحت بنشیند سر سفره

به گلویش ،

پارچه ای نخواهیم چپاند .

فریادش را که هیچ

خشمش را نیز خواهیم شنید .

ایرادی ندارد اگر جلوی جمع آدامس بجود .

عیبی نیست

اگر پاپ گوش کند ،

و با تلفن ساعتها حرف بزند .

قول می دهیم در کیف عادتش

- جستجو نکنیم ،

و شنودش نگذاریم .

می گذاریم باد -

موهایش را به بازی بگیرد .

والدش نمی شویم و سر سام نمی کنیم .

****

اجازه می دهیم

هر قدر ،

هر قدر ،

تا دلش بخواهد

لباسش تنگ ،

اندیشه اش فراخ ،

و زبانش گستاخ .

****

قول می دهیم

من وتو

هر دو باهم

آلوده اش نکنیم ،

بگذاریم روشن و صاف بماند

کلاغش نکنیم .

می دانم که تو نیز می خواهی

او پرواز کند

-و-

عروج

ایرادی ندارد اگر

گاهی سرش به سنگ بخورد .

بلوغمان باید

معبودش را خود انتخاب کند ،

قول بده

میمونش نکنیم ،

به جز میت و سبیتش -

- بردگی ندهیم .

****

قول می دهیم

من وتو

هر دو با هم

نبض خیس بلوغش را بشناسیم

و به ازدواج روز مرگیش ندهیم .

قول می دهیم دوست باشیم -

و هر سه با هم

برهنه و پاک برویم تا دریا .

قول می دهیم همیشه خیس باشیم .

آن روز خواهد رسید

مطمئن باش

آن روز خواهد رسید .

دکتر صادقی پور

نوشته شده در بیست و پنجم آبان 1385 توسط كريمي ده آبادي| |

فائزه زرافشان

متولد 1365- میبد . سرودن را از چند سال پیش آغاز نموده و فعلا مشغول به تحصیل میباشد

شهر دریایی عنوان شعری است که برای میبد سروده است

شهر دریایی

کجاست بوی نم کوچه های رویایی؟

میان کهنگی جاده های تنهایی

دلم هوای غزل کرده است ای باران

دلم هوای همان آسمان دریایی

عطش ، سکوت ، بیابان و یک بغل خورشید

ببین چه وسعت خوبی ست ، پاک و رویایی

و یک نسیم به من با اشاره می گوید :

که می رسی تو مسافر به شهر شیوایی

خدا کند که در آغوش بام گنبدی اش

دوباره پر شوم از آن طنین لالایی

دلم هوای همان بادگیر را کرده است

که می وزید از آن بادهای شیدایی

هنوز دودی و خسته ست این غزل هایم

کجاست شهر سپید و قشنگ نیمایی؟

دلم نشسته کنار رباط و من این جا

میان کهنگی جاده های تنهایی

در متداد افق ها دوباره می بینم

نگاه آبی یک شهر ، شهر دریایی

فائزه زرافشان

ماخذ : میبد در آینه اشعار

 

 

نوشته شده در سوم آبان 1385 توسط كريمي ده آبادي| |

مسیح وثوقی

متولد 1315دبیر بازنشسته آموزش وپرورش

اولین شعر را در سال 1342در فراق پدر سرود.وی بیشتر در مواقع پیشامدهای خانوادگی ، مسافرت و ... شعر می سراید .

مثنوی ، قصیده و غزل قالب های شعری ایشان میباشد .

شعر زیر را هنگام تشرف به بارگاه نبوی سروده است

گنبد خضراء

با الها شکر گویم کردگار حی داور

گشته ام امسال من هم زائر قبر پیمبر

سالها در سینه ام پرورده بودم شوق کعبه

دیدن قبر نبی و مدفن زهرای اطهر

چون حصار شهر یثرب شد نمایان از ره دور

عطر گلزار نبی کرده مشامم را معطر

از فراز گنبد خضرا شنیدم صوت قران

بانگ بر می زد موذن نغمه الله اکبر

سر نهادم من به دیوار بقیع و ناله کردم

غربت آنان نموده قلب زارم را مکدر

بر مزار آل ییغمبر نه شمعی و نه چراغی

ظلمت و تاریکی شب کرده آنجا را مسخر

ابر غم بر آسمانش خیمه اندوه می زد

در فضایش بوی غم پیچیده جای مشک و عنبر

اشک ریزان من طواف خانه کعبه نمودم

بوسه بر خاکش زدم گردید قلب من منور

ناگه اندر خاطرم دیوار کعبه آمدو مولود کعبه

رفت از سر عقل و هوشم بر علی ساقی کوثر

خانه زهرا چو دیدم اشک ازچشمم روان شد

یادم از در آمد و پهلوی آن سیمای اطهر

باشدامید«ثوقی » از خدای حی و سبحان

شافعم گردد نبی و هم ولی در روز محشر

 

فروردین 1384- مکه مکرمه

مسیح و ثوقی

نوشته شده در بیست و سوم مهر 1385 توسط كريمي ده آبادي| |

 

شعر زیر از سروده های دوست خوبمان آقای علی  محمد فلاح مهرجردی میباشد که به مناسبت این ایام برایمان ارسال نموده اند .

 شب سیه پوش از غم هجر فلک گردان یار

حیدر صفدر که باشد بر فلک او شه سوار

از احد آمد به پیغمبر چنین حرفی که گفت

لا فتی الا علی لا سیف الا ذوالفقار

درد نهان

روحم به پرواز آمد و شد خاک پای مرتضی

دارم به لب این زمزمه هستم گدای مرتضی

در لیله القدری چنین گوید خدا هم همچنین

ای روح و جبریل امین گشته قیامت در زمین

آنکس که بوده در نهان در هر زمان و هر مکان

برلب نوای یا ربش می گوید از دردی نهان

می گوید از محبوب ما احمد که بوده یار ما

از لحظه ای که گفتمش اقراء و ربک مصطفی

گوید ز روزی پر خطر روز ریای بی ثمر

روزی که قلب مشرکان شد چون جهیمی شعله ور

من کنت مولا ای جهان شد بسته بر این آسمان

با خط جبریل امین حیدر امیر مومنان

گوید ز یاس دلبرش ان یاور غم پرورش

مست از می احساس او زهرا که بوده همسرش

تا بود پیغمبر نبوداینسان که این چرخ کبود

گیرد زدست مرتضی با یک لگد بودونبود

گوید ز ششماهه گلی از ناله های بلبلی

یک لشکر و یک شاخه گل آتش برای سنبلی

گوید ز اوضاع زمان از پتیاره مردمان

از بازوی بشکسته ای وز گریه های بی امان

گوید زچاهی خون فشان از زخم های بی نشان

یک آسمان دلواپسی از جای سیلی خصان

از گفتن یا فاطمه در نیمه شب بی واهمه

بالای قبر بی نشان گوید شدم بی فاطمه

در این سحرگاه عجیب ذکر لبش امن یجیب

از مسجد و محراب هم آید صدای یا حبیب

در سجده عشق و جنون شد روی حیدر لاله گون

از تیغ اشقی الاشقیاء افلاک باشد سر نگون

یا رب چه گویم بی سبب ذکر علی یا للعجب

تنهابگویم این سخن حیدر مدد ای وجه رب

 

 

 

نوشته شده در بیستم مهر 1385 توسط كريمي ده آبادي| |


دوست داشتنت ویرانی است عنوان شعری است از کورش زرفتن که به  دستمان رسیده است .  

دوست داشتنت ویرانی است

آغوش تو باد

و تشنه

تک درختی در پایان یأس

همیشه و هنوز

آنقدر که با صدای تبر

آرزوی شکوفه و برگ جیغ می کشد

آنقدر که پرنده مشترکمان سرگردان

و عاشقانه هایش شعله ور

در اوهام ، مرد سیاهپوش

با کفش آهنین

قدم به قدم

نزدیک و نزدیکتر

سکوتت همواری بیابان

عریانی خورشید

تا رقص فواره های سراب

و گروه کوتوله ها

دایره ی ریشخند

گرداگرد فواره های ما

با ساز و دهل

به دروغ

فرستادگان دنیای تکامل

گوش کن

موسیقی پست نرسیدن

موسیقی در هم ریختن خطوط ثابت

ببین

آب در مشت می فشارم

دوست داشتنت ویرانی است .

کورش زرفتن

 

نوشته شده در دوازدهم مهر 1385 توسط كريمي ده آبادي| |

 

سید حسین امامی میبدی . متولد میبد - ساکن تهران

قریب به 75 سال سن دارد و مدت 50 سال است شعر می سراید .وی بیش از 100هزار بیت شعر سروده است.

 

بجرم پرده دری شیرهای پرده درند

بیا بخوان رضا مامن خدا اینجاست

مطاف اهل یقین روضه رضا اینجاست

پس از فریضه واجب بیا به کعبه طوس

مقام و هجر و حرم مشعر و منا اینجاست

شب از ضیاء رخش همچو روز نورانی است

که رشک رخش خور ، قبه طلا اینجاست

حریم قدس رضا بارگاه قرب خداست

که نور طلعت حق طالع از جمال رضاست

فلک بدرگه لطفش گرفته دست نیاز

ملک به سجده سبحان و ربی الاعلی است

سعادت دو جهان پرتو عنایت اوست

گدای سفره فیضش جهان و ما فیهاست

پناه جن و ملک روضه ریاض جنان

عزیز فاطمه و بضعه النبی اینجاست

کنار موسی عمران ببین خلیل و مسیح

که در نثار ارادت به زاده موسی است

بنور جلوه حق روشن است و نورانی است

که پور پاک پیمبر نواده زهراست

بیا به قرب رضا ای گدای حاجتمند

بیا به درگه قدسش که ملجاء فقراست

بخوانِ لطف رضا هر که رفت مستغنی است

کنار سفره لطفش رضا و استغنا است

بیا بدرگه احسان که جرم می بخشند

که ذیل بتعه او بخشش گناه و خطاست

رضای حضرت حق معنی رضایت او

بیار دست تمنا که جایگاه دعاست

گشای چشم حقیقت که در عنایت او

شفای عالج مایوس و چشم نابیناست

غریب آل محمد شهید خطه طوس

امام موسی عمران و مرشد عیساست

بجرم پرده دری شیر های پرده درند

به امر ضامن آهو که خواجه دو سرااست

رواق و روضه او گوشه های رحمت حق

جلال و رفعت او گوشوار عرش خداست

ببین به دیده حق بین جمال جل جلال

به چشم اهل نظر جلوه خدا پیداست

رواج و رونق بیت الحرام ذیحجه است

حریم حج فقیران همیشه پر غوغاست

حضور دائمی عاشقان حضرت او

نشان شعله عشقش به سینه و دلهاست

به گرد تربت پاکش چو کعبعه میگردند

بیا که درگه احسان و کعبه ضعفاست

بیا به مشهد او در کنار مشتاقان

امام ثامن و ضامن شفیعی از شفعاست

تمام ملت ما ریزه خوار نعمت اوست

به خاک در گه او سفره گدائی ماست

بیا که کم نکند قطره ای از اقیانوس

مثال خواهش و بخشش چو قطره و دریاست

مرا بخوان ِ کرامت به لطف بپذیرند

و گرنه گرد حریمش نه جای بی سر و پاست

علی سوم عصمت ولّی هشتم حق

چو مهر آل محمد به کشور شهداست

ببین به چشم بصیرت امام هشتم را

جلال و عزت او از کجای تا به جاست

نظام مردمی از انقلاب اسلامی

به یمن دولت و لطفش همیشه پا بر جاست

بنور طلعت شمس الشموس نورانی است

شعاع و رخشش این انقلاب در دنیاست

مقام رهبری از سالکان خطه اوست

نظام ونهضت ما زنده در لوای ولاست

من از جمال خمینی حسین می بینم

مکان دشمن او چون یزید او ادناست

منادیان شهادت شدند یار امام

که سیر سرخ شهیدان به جنت اماواست

ببین بجام شهادت مقام و معنی را

ببین که مست ولایت هماره زین صهباست

به زیر پرچم این انقلاب خونین رنگ

هزار لاله خونین به دامن صحراست

ببین به جبهه خونین ز همت شهدا

فضای دشت و دمن همچو وادی سیناست

بپوی همچو بهشتی مسیر سرخ بهشت

که در قبال شهادت ، بهشت ، ما باز است

فکند سلطه فرعونیان کلیم زمان

اگر چه روح خدا موسی بدون عصاست

هزار جان امامی فدای رهبر پیر

بدار زنده خدایا که مرشد و مولاست

سید حسین امامی میبدی

میلاد امام رضا 1404

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در پنجم مهر 1385 توسط كريمي ده آبادي| |

دکتر حسین آزادی

متولد 1357- میبد . فارغ التحصیل دانشگاه شهید صدوقی یزد . سرودن را از نوجوانی واز دوران راهنمایی آغاز نموده . در دوره دبیرستان مقام اول شعر استان را کسب نمود . وی در قالب های کلاسیک و نو شعر می سراید .

 

افسون غرل

به افسون غزل هایم، تو را در بند می خواهم

اسیرت می کنم اما ،مجالی چند می خواهم

غروب و ساحل ودریا ، تو سرگرم تماشایی

نگاه ژرف مرغانی که در راهند می خواهم

نسیم روحبخش آمد نوازش داد مویت را

زغیرت سوختم اما تو را خرسند می خواهم

غزال چشم مستت را که در دامم نمی افتد

به درگاه خداوندی به صد سوگند می خواهم

خیال بوسه واهی بود و چندان قانعم امشب

کزآن شکر فشان لبها کمی لبخند می خواهم

 

 

فردا

یگ چند با دلی که پر از آرزوی تست

تنها ، خموش ، خسته نشستم به راه تو

می آمدی زراه سراپا شکوه و ناز

سهم من از وجود تو تنها نگاه تو

 

باور نمی کنی که چه شبهای بی شمار

سیمای دلفریب تو را خواب دیده ام

دیشب که روح خسته ام آماج شعر بود

با یاد روی ماه تو مهتاب دیده ام

 

امشب میان بستر بیداری و امید

ای شاهکار حسن تو رایاد می کنم

با صد فریب خاطر از عشق خسته را

با داستان وصل تو دل شاد می کنم

 

فردا که گل به خنده برقصد میان باد

در خاطرم خیال تو بیداد می کند

فردا دلم که غرق تماشای غنچه هاست

لبخند دلربای تو را یاد می کنم

 

 

دکتر حسین آزادی

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در چهارم مهر 1385 توسط كريمي ده آبادي| |

علی محمد فلاح مهرجردی

متولد 1363. دانشجوی کارشناسی حقوق دانشگاه اصفهان . سرایش شعرمذهبی و مداحی اهل بیت (س) را از سال 1381شروع نموده وذوق سرشاری دارد ..

 

 شام غم

داستانی است مرا که بی تو آغازش نیست

از نغمه نی که جز نوا کارش نسیت

در دفتر سینه که پر از حرف و حدیث است

غیر از غم عشق تو پر وبالش نیست

از غمزه تو چرخ فلک در تب و تاب است

جز نقطه خال تو که پرگارش نیست

ماه از رخ توشرم کند ای مه زیبا

بی نام تو این شعر و غزل را اثرش نیست

از لیلی مجنون صفت و خسرو شیرین

درساحل دلخون جنون هم اثرش نیست

این شمع شب تار سرا پرده مستان

از شمع و گل و باده پرستان خبرش نیست

یارب چه کنم سوز دلم را به گویم

این شام غمم تا به ابد هم سحرش نیست

علی محمد فلاح مهرجردی

نوشته شده در بیست و نهم شهریور 1385 توسط كريمي ده آبادي| |

دکتر محمدعلی صادقی پورمیبدی فارغ التحصیل رشته پزشکی از دانشگاه علوم پزشکی تهران. متولد سال 1350پزشک آزاد و مدیر مرکز درمانی اعتیاد.کار در حوزه آسیبهای اجتماعی و همکاری با صدا و سیمابه عنوان کارشناس ثابت مسائل اجتماعی.انجام پروژه های تحقیقاتی با مراکز داخلی و بین المللی.با سابقه کار مطبوعاتی . " پر از التهابم تنم داغ داغ "مجموعه اشعار ایشان میباشد که به چاپ رسیده است .

 

بهاریه

فکر آن کن که بهار
با تو آغاز شود
کوچه لبریز شمیم خوش تو
آسمان آبی رنگ
وز مین پر تپش از رویش خورشید بهار
گونه های گل سرخ
تب نمودند ز گرمای رخ عاشق ما
فکر آن کن که بهار
روز میلاد زمین
روز میلاد اقاقی
روز میلاد تو باشد
راز روز مترنم به سکوت
راز پیراهن پوشیده به تن
راز لبخند فروبرده دهن
بگشا غنچه سربسته خاموش به من

 

 

شوق چیده شدن

خانه ای کاهگلی که در آن خاطره هايی جاری است

نقش يک باغچه ای در وسطش ترسيم است

و درختان انار

شاخه هاشان پر شوق و هوس خواستن است

من انار سر آن شاخه دور

-پر شور

ديرگاهی است که بس منتظرم

- تا که دستان تو من را چه زمان خواهد چيد.

 

 

بیهوده زیستن

 

رگه خون جاریست

قلبم را

آه...

پیرامونمان همه سرباز است

دکمه ها را تا بالا بسته اند

راهی برای تنفس نیست

اخم چکمه ها

چشمانم می سوزد

دیوارهای کاغذی

پر از کثافت

چه سنگین است هوا

بوی مدفوع همه جا پیچیده است

فکرهای کوچک فرمانروایند و به لگدمالی مشغول

همه خواهان تاریکی

شاید چند صباحی کورسویشان تابشی بکند

چه عذابی است زیستن

ـ اینگونه

از درد می سوزیم و تنها امیدمان

آتشی است که در دل ماست

تا زمانی مگر که شعله کشد

 

 

 

تقدیر

سمضربه ها را بنوازيد راهتان راهوار کشته هاست

ديری است به عمر تاريخی که چنين است

و تو ای مادرم به که نفرين می کنی

که تو اين سواران را در دامن پرورانده ای

********

و نهيبی بر خود

- بر تو

- بر او

که همه از سوارانيم

و کشتگان همه از مايند

اين تقدير را خود نوشته ايم

به کسی نسبتش ندهيم

نوشته شده در بیست و هفتم شهریور 1385 توسط كريمي ده آبادي| |

 

حبیب خشایی

متولد 1354. فیروز آباد میبد

یکی دیگر از شاعران شهرستان میبد میباشد که بیشتر اشعارش را در زمینه مذهبی سروده وی در زمینه مسائل و مشکلات اجتماعی به صورت طنزگاهی شعر می سراید.

 

آرمان شهر

سالیانی ست که می گردم من

سالیانی ست که در رویایم

نه فقط من ، همه مردم دنیا این اند

سالیانی ست که حرف از عشق است

عاشقان در پی یاری بهتر

شاعران در پی الفاظ قشنگ

عالمان در پی علم والا

جاهلان در پی یک افسونگر

همگی مبهوتیم

دل من نیز به دنبال تو می گردد باز

و در این شهر کسی نیست که حرف من و تو گوش کند

آرمان شهر دل من اینجاست

من و تو رهگذریم

و در این بحر که پر از کشتی است

کشتی «میبد » ما

زهمه خوبتر است

و شماها که کنون

جمله تان دور و بر سکانید

حیف این کشتی زیباتان نیست

که به گرداب حوادث افتد

ما که بر عرشه ی کشتی هستیم

جمله دل سوزانیم

هدف و مقصد ما برکه و آب و شط نیست

مقصد ما همه اقیانوس است

مقصد ما دور است

پس  بیاییم و بیایید ، که کاری بکنیم

همه پارو بزنیم

و اگر سعی کنیم

کشتی ما بشودجایگه مهمانان

همگی از سر شوق

به سوی میبد زیبا آیند

نام ما ورد زبانها باشد

بی سبب نیست که من می گویم

آرمان شهر دل ما میبد

جان ما آب و گل ما میبد

حبیب خشایی

 

نوشته شده در بیست و پنجم شهریور 1385 توسط كريمي ده آبادي| |

استاد زكريا اخلاقي از شعرا و روحانيون شهرمان مي باشد كه از سال ۱۳۶۰ فعاليت خود را در زمينه‌ي شعر آغاز كرده . تا كنون آثار متعددي از ايشان در مجلات و روزنامه‌ها به چاپ رسيده است . مجموعه‌ي غزليات ایشان با عنوان تبسم هاي شرقي در سال ۱۳۸۲ به چاپ رسيده است . وي علاوه بر فعاليت‌هاي علمي، مسئول مركز آفرينش‌هاي ادبي حوزه‌ي هنري استان يزد نيز مي‌باشد.«تبسم‌های شرقی» مجموعه‌ي ۳۰ قطعه غزل، با مضامين عرفانى و مذهبى است. ایشان با استفاده از اصطلاحات فلسفی و فقهی در شعر در حال تجربه‌ی زبان شعری تازه‌ای است.

 

طلوع نرگس

 

همين است ابتداي سبز اوقاتي كه مي‌گويند
و سرشار گل است آن ارتفاعاتي كه مي‌گويند

اشارات زلالي از طلوع تازه‌ي نرگس

پياپي مي‌وزد از سمت ميقاتي كه مي‌گويند

زمين در جست‌وجو هر چند بي‌تابانه مي‌چرخد

ولي پيداست ديگر آن علاماتي كه مي‌گويند

جهان اين بار ديگر ايستاده با تمام خويش

كنار خيمه‌ي سبز ملاقاتي كه مي‌گويند

كنار جمعه‌ي موعود، گل‌هاي ظهور او

يكايك مي‌دمد طبق رواياتي كه مي‌گويند

كنون از انتهاي دشت‌هاي شرق مي‌آيد

صداي آخرين بند مناجاتي كه مي‌گويند

و خاك اين خاك تيره آسماني مي‌شود كم‌كم

در استقبال آن عاشق‌ترين ذاتي كه مي‌گويند

و فردا بي‌گمان اين سمت عالم روي خواهد داد

سرانجام عجيب اتفاقاتي كه مي‌گويند

 

 

معراج در هبوط

 

هوا بـاز است و صحـرا تـا سـوار كـاج ها رفـتـه ست
و عاشق در شهودي سبز از اين منها ج ها رفته ست

مـن ايـن پـايين كمي دلتنگـم امـا خـوب مـي دانـم

كه آدم در هبـوط خـويش هـم معـراج هـا رفته است

مــن آن تـبـعيــدي خـاكـم كـه احـسـاس غــريــب او

هـميشــه تــا خــطـاب آبــي مــواج هـا رفـتـه سـت

از ايـن پس شـاخـه هـا را نـوبـت انـديشه‌ی سبز ست

كـه روزي در هـجـوم سنگـي تــاراج هــا رفتـــه ست

زمين از قسمت لا هوتي اش سرشـار خـواهـد شـد

تـمـام لـحـظـه هـا بـر مشـرق انـتـاج هـا رفتـه ست

ولـي مـردم نـمـي دانـنـد بــر پيــراهـن ايــن دشـت

چه گلهايي به خواب روشـن ديـبـاج هـا رفتـه سـت

نمي دانند اين پايين چـه بـا فرهـادهـا مـانـده سـت

نـمـي دانـنـد آن بـالا چـه بـا حـلاج هـا رفتـه سـت

كجـا يـك زورق از تـصنيـفـهـاي عـاشقـي سـرشـار

بـه سمت بيشـه هاي نــور بـرمـواج ها رفته است؟

جهـان لبـريـز پيغـام اسـت، ديشـب فكـر مـي كردم

چه ابلاغي در اشراق عجيب كـاج ها رفتـه اسـت !

زکریا اخلاقی

نوشته شده در بیست و سوم شهریور 1385 توسط كريمي ده آبادي| |

حسینعلی قاسم خانی

متولد ۱۳۳۵- میبد

وی دبیر ریاضی شهرستان میبد میباشد و ذوق سرشاری  دارد  .پدر ایشان آقای حاج علی قاسم خانی نیز دارای طبع لطیفی می باشد با آنکه از نعمت سواد بی بهره است

 گل احساس از سروده های ایشان میباشد که برایمان ارسال نموده اند .

گل احساس

به تماشای جمالت در میخانه زنم

به تمنای دلم دست به پیمانه زنم

شده دیوانه رویت چه کنم چاره چه بود

نه نشانی که بجویم به کجا خانه زنم

من عاشق شده حیران که جمالت بینم

به وقاری هبل عشق به میخانه زنم

به صفا گر قدمی سوی گدا بنهادی

به قدومت گل احساس به گلخانه زنم

تو پیامی برسان مظهر ایمان و ثواب

به جهان تا که منت پرچم فرزانه زنم

حسینعلی قاسم خانی

نوشته شده در بیست و دوم شهریور 1385 توسط كريمي ده آبادي| |
اکرم ذوالفقاری دانشجوی ادبیات

کلبه تنهایی

کلبه تنهائیم محصور قاب

میهمانی را نمی بیند به خواب

لحظه هایم لحظه های مرگ و درد

رنگ رخسارم چنان پژمرده زرد

چشم هایم منتظر مانده به در

بی قراری می کنم با چشم تر

سالها در انتظارم بی قرار

سالها با مردگانم همجوار

با امید لحظه های سبزتر

قلب خود را می کنم خالی زقهر

ذوالفقاری ده آبادی

نوشته شده در شانزدهم شهریور 1385 توسط كريمي ده آبادي| |

  

                                 عباسعلی کریمی (مسافر )

 

 

تابوت کوچک  

 

گلدان

شاید تابوت کوچکی باشد

که رویای خدا شدن را از درخت می گیرد .

نه چون درخت

اسیر در خاک

اندیشه ام را خواهم کاشت

در ذهن کوچه ای

که کودکانش پاک در خاک بزرگ خواهند شد .

شاید

آغاز یک درخت باشد

روزی که گلدانها به مرگ محکوم میشوند .

 

 

موسیقی رویش

 

دیروز

زیبا تر از امروز

سنگینی می کند این هوا

روی ایوان چوبی خانه ی پدر بزرگ .

باران

رودخانه های خشک

وروزهایی که هوا تلخ است.

چیزی به نظر نمی آید

خاطره ها دست خورده اند .

خمیازه می کشم

و خستگی امروز را

با یک استکان از خاطره ای پدر بزرگ دور می کنم .

چوب های ستون های  ایوان

هنوز موسیقی اعجاز رویش

 رااز یاد نبرده اند.

عباسعلی کریمی (مسافر ) 

 

نوشته شده در سیزدهم شهریور 1385 توسط كريمي ده آبادي| |
    

 محمد وحید کریم بیکی متولد ۱۳۶۰ - تخلص یاسین را برای خود انتخاب نموده است .چند سالی است که به شعر روی آورده است .وی بیشتر  در  قالب غزل شعر می سراید .او بیشتر شعر های مرحوم آغاسی را از حفظ میباشد . غزل زیر سروده این جوان خوش ذوق میبدی تقدیم به منتظران  ظهور آقا امام زمان .

منادی آزادی

چگونه قصه ی مهجوریت برم از یاد

چگونه دل کنم از بند غصه ها آزاد

بیا بیا که دلم مرد از غم دوری

بیا که سیل غمت کند از بنم بنیاد

بیا که لعل لب ناز و قامت ماهت

بسان حبه ی قند است و شاخه ی شمشاد

بیا که صید دلم کرده ای و منتظرم

زدر در آیی و بینم جمالت ای صیاد

بیا شراره شیرین بگیر دستم را

وگرنه سر بگذارم به کوه چون فرهاد

بیا که زخم زبانهای خلق می کشدم

امان زصحبت دنیا و مردم شیاد

بیامنادی آزادی ای امید بشر

شکست پشت من و دوستانت از بیداد

بیا بیاد تو هستم تو نیز یادم کن

که وای بر دل رنجیده ای که رفت از یاد

بیا ونی بنواز آنچنان که از شورش

رها شود سر یاسین به روی نی در باد

محمد وحید کریم بیکی (یاسین )

نوشته شده در سیزدهم شهریور 1385 توسط كريمي ده آبادي| |

 

 

عباس آزادی ( آزاد میبدی )

تهیه فیلم تصویری از شعرای میبد از دیگر فعالیت های ایشان میباشد

دو شعرزیر از سروده های ایشان میباشد

آسمان مهربانی

آید و شوق وصالش بار دیگر جان بگیرد

با ظهورش عالم امکان سراسر جان بگیرد

آسمان مهربانی پر شود از عشق و مستی

در گلستان جهان گلهای پرپر جان بگیرد

عاقبت با جلوه ی خورشید عالمتاب رویش

جهل و ظلمت محو گردد ، ماه و اختر جان بگیرد

با تبسم های گرمش جان و دل ها را نوازد

ار افق های دلش فوج کبوتر جان بگیرد

شعله ها رقصند در آفاق سرخ آسمانها

در زمستان سکوت ما صنوبر جان بگیرد

در فضای این جهان شور غزل گردد مهیا

در چمنزار ادب ، یاس معطر جان بگیرد

گریه و اشک شعف در شعر هایم زنده گردد

بغض های مبهمی در بیت آخر جان بگیرد

با قلم گفتم ز «آزادی » سخنها می نگاری ؟

گفت با طبع تو شاید روی دفتر جان بگیرد

 

 

شور عشق

عجب شوریست بر سر دارم از عشق

نشاطم جانفزا ، معیارم از عشق

اسیر کوی دلدارم از این روی

که عاشق گشته و سر شارم از عشق

جهان بی عشق مفهومی ندارد

بود اندیشه و گفتارم از عشق

مرا داروی نبود تا که جویم

طبیبی را که من بیمارم از عشق

غم از شادی برایم خوش تر آید

که هم سرشار و هم غمخوارم از عشق

مرا شایسته بادا عشق ورزی

امیر و سرور و سر دارم از عشق

گر «آزادی » سخن بی پرده میگوی

زپا این قید را بردارم از عشق

نمی دانم چه بر سر دارد این طبع

که شب بگذشته و بیدارم از عشق

 

آزاد میبدی

 

نوشته شده در دهم شهریور 1385 توسط كريمي ده آبادي| |

 

کورش زرفتن نویسنده رمان  مهتاب عشق .  لیسانس ادبیات .

این نویسنده جوان میبدی چند مجموعه شعر سپید بنامهای آهن در مشت . من گرسنه و ابدیت مسموم  را در دست چاپ دارند .

شعر زیر سروده ایشان میباشد .

 

افسون شب

یک شب که طوفان

شکل های هندسی را زیر ورو می کرد

یک شب که رگهای هوا

با زهر سرما خوب خو می کرد

در چشم شاعر

اشک یک قدیس جاری شد

قدیس مغمومی

که نیمه پنهان شاعر بود

در عمق پاک قدسی اش آرام

کوه ستاره شعله ور می سوخت

شکلی که سایه تحفه می آورد

نیمی شبیه آهویی زیبا

نیمی سگی طاعون زده ، بیمار

قدیس شاعر را صدا می زد

هرم نگاهش زندگی می داد

اما نگاه شاعر

در پرده ای چرکین

کور و کر گمراه

وابسته طاعونی سگها

شکلی که سایه تحفه می آورد

قدیس را تحقیر و کوچک کرد

آهو ، دروغین نقش زیبا بود

اما چه شد شاعر

که در افسون شب گم شد

و آن نیمه پنهانش آهسته

یأس شرم آور

که هر دم سایه می پاشید

فرسوده و کم شد

از بطن درد آلود این شب ها

تنها صدای پارس می آید

آمیخته با لرزه سرما

آری

صدای پارس می آید

شاعر مگر سگ  شد ؟

 

 

سوگوار سیاه پوش

سوگوار سیاه پوش

شناسنامه ی شکوه قبیله ات

در آتش شبانه ی کولیان بیابانگرد  

می سوزد

ورق به ورق

مفرد بی هویت

مردان بومی ات

حماسه سرایان تندر و صاعقه

نفرین بر ابرهای عقیم

زنان گیسو بلند چشم سیاهت

شوکت شیران جنگل

نفرین بر اجاق کور اندیشه

سوگوار سیاه پوش

در پرسه ی یادبود رفتگان

شمع ها را خاموش کن

در گوش زمین

صدای سم اسبان اصیل تکرار می شود

تا رستاخیز چنین غم بزرگ

سبد در سبد خوشه ی انگور

انبوه دختران کوزه بر دوش

ارزانی فراموشی تو باد

حقیقت

در شاهراه تنفس زمان

کورش زرفتن

 

 

 

 

نوشته شده در هشتم شهریور 1385 توسط كريمي ده آبادي| |

 

 

 میزرا حسین زارع ده آبادی متخلص به شفیق میبدی (صاحب دیوان تحفه مور )بیش از  هشتاد  سال است بی آنکه  در جایی تعلیم دیده باشد به سرودن مشغول است .

شعر زیر برگرفته از دیوان تحفه مور ایشان میباشد

 

تحفه مور

تحفه ای از مور بی مقدار گفتار من است

حاصل هفتاد سال این برگ اشعار من است

ای سلیمان ادب  بنشین به صحبت با فقیر

گفتگو با بی بضاعت تو نگو عار من است

گر متاع ما قضا را آب و رنگ ازدست داد

تا رو پودی سوده زان در قلب بیمار من است

با نگه گفتار با محبوب نا مطلوب نیست

گر نمی دانی بدان این شیوه کار من است

باده صهبای غم هشیار سازد مست را

نازم آن ساقی که سر مستانه هشیار من است

چلچراغ چشم پروین بودم ایام شباب

حال هم بس روشنایی در شب تار من است

تا فلق سیمین کند از مهر سیمای سپهر

لحظه نجوا شفیق این بار پندار من است

                                                     شفیق میبدی

 

نوشته شده در ششم خرداد 1385 توسط كريمي ده آبادي| |





Powered by WebGozar

---