تبليغاتX
فانوس کویر ">

پسر شهريار: امانت‌داري در سريال شهريار رعايت شده است

خبرگزاري فارس: فرزند استاد شهريار داستان سريال شهريار را نزديك به واقع دانست و از دست‌اندركاران توليد اين سريال كه توانسته‌اند اين استاد بلند‌آوازه را بيش از گذشته به مردم و به خصوص جوانان معرفي كنند تشكر كرد.

به گزارش خبرگزاري فارس به نقل از روابط عمومي سيما، هادي بهجت تبريزي فرزند استاد شهريار گفت: سريال شهريار خوشبختانه در خطوط كلي خود توانسته است با حفظ اصول حرفه‌اي امانت‌داري را در ارايه داستان زندگي شهريار رعايت كند.
وي با اشاره به پيچيده بودن توليد اين دسته از سريال‌هايي كه به زندگي شخصيت‌هاي هنري معاصر مي‌پردازد، افزود: براي ايجاد جذابيت داستان طبيعي است كه كارگردان و فيلم‌نامه نويس در جزئيات موضوع مي‌توانند دخل و تصرفي داشته باشند و اين همان چيزي است كه ما از آن به نام هنر ياد مي‌كنيم و هنرمند مختار است پس از شنيدن روايت‌هاي گوناگون از زندگي يك شخصيت همانند شهريار يك اثر هنري خلق كند كه ممكن است تفاوت‌هايي نيز با آنچه روايت شده داشته باشد.
فرزند شهريار در پاسخ به اين سوال كه با توجه به چند بعدي بودن شخصيت استاد شهريار آيا اين سريال توانسته است به ابعاد مختلف شخصيتي اين شاعر بپردازد پاسخ داد: به نظر من تلاشي كه در اين راه صورت گرفته مثمر ثمر بوده است و حتي قسمتي از سريال را مي‌توان يك برنامه ادبي دانست كه حق مطلب را در اين خصوص ادا كرده است.
وي خاطرنشان كرد كه پژوهشگران ادبي مي‌توانند به خوبي از اين بخش‌هاي سريال استفاده كنند.
هادي بهجت تبريزي با اشاره به انتخاب اشعار فارسي استاد شهريار براي استفاده در اين سريال نيز گفت: همانند شعرهاي تركي شهريار كه خوب انتخاب شده بودند در انتخاب اشعار فارسي ايشان نيز نهايت دقت صورت گرفته، تا اشعاري انتخاب شود كه موجب روشن شدن ابعاد عرفاني شخصيت شهريار براي مخاطب شود و اين موضوع ذوق بسيار نزديك به نبوغ سازندگان را نشان مي‌دهد.
وي سپس با قرائت اشعاري عرفاني از استاد شهريار كه در اين سريال به آن پرداخته شده است تصريح كرد: جاي اين اشعار در بين عموم خالي بود كه با طرح آنها در اين سريال اين خلاء نيز برطرف شده است.
بهجت تبريزي در ادامه به روحيات پدر خويش در ارائه زندگي‌نامه خود اشاره كرد و گفت: مرحوم شهريار علاقه‌اي به نوشتن زندگي‌نامه نداشت و تا از ايشان سوالي در اين خصوص نمي‌شد پاسخي نمي‌داد و پاسخ‌هاي وي نيز به سوالات از اين دست بسيار كوتاه و مختصر بوده است.
وي افزود: از شواهد و قرائن پيداست كه حتي مرحوم شهريار به ثبت دقيق اشعار خود نيز اهتمام چنداني نداشته است و اگر نبود تلاش علاقمندان اشعار شهريار و دوستان نزديك وي كه در برهه‌هاي مختلف اقدام به جمع‌آوري آثار وي مي‌كردند امروز شايد اثري از آثار مرحوم شهريار نبود و به همين دليل نمي‌توان انتظار داشت كه همه ظرائف زندگي شهريار در سريال منعكس شود.
سيد‌هادي بهجت تبريزي سپس به اولين ديوان چاپ شده شهريار اشاره كرد و گفت: اگر خوانندگان به مقدمه اين ديوان مراجعه نمايند متوجه مي‌شوند مولف در خصوص زندگي شاعر بسيار ناقص نوشته است و اين نقصان را نمي‌توان به حساب وي گذاشت بلكه مولف نيز از آنچه به وي رسيده در مقدمه‌ ديوان آورده است.
فرزند استاد پرآوازه شعر معاصر ايران گفت: شخصيت شهريار يك شخصيت هنري چند بعدي است كه به تصوير كشيدن آن آسان نيست.
وي در عين حال توقع علاقمندان به شعر و ادب فارسي و استاد شهريار به ارائه اثري كامل از زندگي اين استاد را دليل طرح نقد‌هاي گوناگون به اين سريال دانست.
فرزند شهريار سپس به ملاقات دست‌اندركاران توليد اين سريال با وي قبل از شروع كار اشاره و خاطرنشان كرد: در همان نشست نيز به صراحت پيشنهاد كردم چون پرداختن به زندگي مفاخر آن هم معاصر در قالب فيلم و سريال سابقه چنداني ندارد، از آثار مشابه توليد شده در ديگر كشورها در صورت مناسب بودن الگوبرداري شود تا كار با كمترين نقص به مخاطبان علاقه‌مند ارائه شود.
وي در پاسخ به منتقداني كه اعتقاد دارند در اين سريال نوعي شتاب زدگي مشاهده مي شود كه باعث تحريف برخي از واقعيات شده است با رد اين ديدگاه گفت: شتاب زدگي خاصي مشاهده نمي‌شود كليت زندگي شهريار كه از طريق نزديكان روايت شده است معلوم است هر چند ممكن است در آينده اسناد جديدي از زندگي ايشان بدست آيد كه بتوان فيلم بهتري ساخت ولي در حال حاضر توجه به آنچه از زندگي استاد موجود بوده است اين نقد چندان وارد نيست. هر چند با تلاش بيشتر مي‌شود سريال پربارتر از اين كه هست باشد اما قاطعانه اعلام مي‌كنم كه هيچ تحريفي در زندگي شهريار صورت نگرفته است.
وي ادامه داد زماني مي‌توان به تحريف داستان زندگي شخصي اعتقاد داشت كه غرضي در ميان باشد در صورتي كه شخصيت شهريار به گونه‌اي است كه با وي و آثارش دشمني وجود ندارد كه بخواهد تحريفي صورت بگيرد.
فرزند استاد شهريار در ادامه اين مصاحبه در پاسخ به اين سوال كه در اين سريال 3 دوره از زندگي استاد شهريار به تصوير كشيده شده است به نظر شما كدام دوره از زندگي ايشان از جذابيت بيشتري برخوردار بوده است، گفت: دوران جواني به تصوير كشيده از ايشان از نظر من جذاب‌تر از ساير دوره‌هاست چرا كه در اين دوران شهريار با شخصيت‌هاي علمي، هنري، ادبي معاصرش آشنا مي‌شود و دست كارگردان براي ارائه كاري بهتر در اين بخش از زندگي با توجه به اينكه در اين دوره مطالب بيشتري از زندگي شهريار در دست است بازتر بوده است.
وي در عين حال گفت: زمان در نظر گرفته شده براي اين سريال اجازه نداد كه به زندگي شهريار در دوران كودكي آنچنان كه بايد پرداخته شود.
سيد هادي بهجت تبريزي با تأكيد بر اينكه روش استاد شهريار بگونه‌اي بوده است كه تا موضوعي برايش اتفاق نيافتاده باشد دست به قلم نبرده، افزود: اشعار شهريار بيانگر زندگي شهريار است و شهريار در شعرهاي خود بخش‌هاي مهم زندگي‌اش را سروده است.
وي در پايان گفت: با توجه به اينكه هيچ اثر هنري در دنيا وجود ندارد كه رضايت همگان را به خود جلب كند سريال شهريار را نيز از اين موضوع مستثني نيست و به عنوان يكي از اعضا خانواده استاد شهريار از اين سريال كه روايت داستان زندگي شهريار است رضايت دارم.

نوشته شده در بیست و پنجم خرداد 1387 توسط كريمي ده آبادي| |


روایتی بر سرودن شعر علی ای همای رحمت

آیت الله العظمی مرعشی نجفی بارها می فرمودند شبی توسلی پیدا کردم تا یکی از اولیای خدا را در خواب ببینم . آن شب در عالم خواب , دیدم که در زاویه مسجد کوفه نشسته ام و وجود مبارک مولا امیرالمومنین (علیه السلام) با جمعی حضور دارند .

حضرت فرمودند : شاعران اهل بیت را بیاورید . دیدم چند تن از شاعران عرب را آوردند . فرمودند : شاعران فارسی زبان را نیز بیاورید . آن گاه محتشم و جند تن از شاعران فارسی زبان آمدند . فرمودند : شهریار ما کجاست ؟ شهریار آمد . حضرت خطاب به شهریار فرمودند : شعرت را بخوان ! شهریار این شعر را خواند :

علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را

که به ما سوا فکندی همه سایه هما را

دل اگر خداشناسی همه در رخ علی بین

به علی شناختم من به خدا قسم خدا را

به خدا که در دو عالم اثر از فنا نماند

چو علی گرفته باشد سر چشمه بقا را

مگر ای سحاب رحمت تو بباری ار نه دوزخ

به شرار قهر سوزد همه جان ما سوا را

برو ای گدای مسکین در خانه علی زن

که نگین پادشاهی دهد از کرم گدا را

به جز از علی که گوید به پسر که قاتل من

چو اسیر توست اکنون به اسیر کن مدارا

به جز از علی که آرد پسری ابولعجائب

که علم کند به عالم شهدای کربلا را

چو به دوست عهد بندد زمیان پاکبازان

چو علی که می تواند که به سر برد وفا را

نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت

متحیرم چه نامم شه ملک لا فتی را

به دوچشم خونفشانم هله ای نسیم رحمت

که زکوی او غباری به من آر توتیا را

به امید آن که شاید برسد به خاک پایت

چه پیامها سپردم همه سوز دل صبا را

چو تویی فضای گردان به دعای مستمندان

که زجان ما بگردان ره آفت قضا را

چه زنم چو نای هر دم زنوای شوق او دم

که لسان غیب خوشتر بنوازد این نوا را :

«همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی

به پیام آشنایی بنوازد آشنا را »

زنوای مرغ یاحق بشنو که در دل شب

غم دل به دوست گفتن چه خوش است شهریارا

آیت الله العظمی مرعشی نجفی فرمودند : وقتی شعر شهریار تمام شد از خواب بیدار شدم چون من شهریار را ندیده بودم , فردای آن روز پرسیدم که شهریار شاعر کیست ؟

گفتند : شاعری است که در تبریز زندگی می کند . گفتم از جانب من او را دعوت کنید که به قم نزد من بیاید .

چند روز بعد شهریار آمد . دیدم همان کسی است که من او را در خواب در حضور حضرت امیر (علیه السلام) دیده ام. از او پرسیدم : این شعر «علی ای همای رحمت» را کی ساخته ای ؟ شهریار با حالت تعجب از من سوال کرد که شما از کجا خبر دارید که من این شعر را ساخته ام ؟ چون من نه این شعر را به کسی داده ام و نه درباره آن با کسی صحبت کرده ام .

مرحوم آیت الله العضمی مرعشی نجفی به شهریار می فرمایند : چند شب قبل من خواب دیدم که در مسجد کوفه هستم و حضرت امیرالمومنین (علیه السلام) تشریف دارند . حضرت , شاعران اهل بیت را احضار فرمودند : ابتدا شاعران عرب آمدند . سپس فرمودند : شاعران فارسی زبان را بگویید بیایند . آنها نیز آمدند . بعد فرمودند شهریار ما کجاست ؟ شهریار را بیاورید ! و شما هم آمدید . آن گاه حضرت فرمودند : شهریار شعرت را بخوان ! و شما شعری که مطلع آن را به یاد دارم خواندید . شهریار فوق العاده منقلب می شود و می گوید : من فلان شب این شعر را ساخته ام و همان طور که قبلا عرض کردم . تا کنون کسی را در جریان سرودن این شعر قرار نداده ام .

آیت الله مرعشی نجفی فرمودند : وقتی شهریار تاریخ و ساعت سرودن شعر را گفت , معلوم شد مقارن ساعتی که شهریار آخرین مصرع شعر خود را تمام کرده , من آن خواب را دیده ام .

ایشان چندین بار به دنبال نقل این خواب فرمودند : یقینا در سرودن این غزل , به شهریار الهام شده که توانسته است چنین غزلی به این مضامین عالی بسراید . البته خودش هم از فرزندان فاطمه زهرا (سلام الله علیها) است و خوشا به حال شهریار که مورد توجه و عنایت جدش قرار گرفته است .

نوشته شده در بیستم بهمن 1386 توسط كريمي ده آبادي| |

 

 

 

 

 

 

 

ســـلام مــن بــه مـحـرم، مـحـرم گـل زهرا

 بـه لطـمه هـای ملائـک بـه مــاتـم گــل زهـرا

سـلام مـن بـه مـحـرم بـه تشنـگی عجیبش

بـه بـوی سیـب زمـینِ غـم و حـسین غریـبش

سلام من بـه محـرم بـه غصـه و غــم مهدی

 به چشم کاسه ی خون وبه شال ماتم مـهـدی

سـلام من بــه مـحـرم  بـه کـربـلا و جلالش

به لحظه های پـرازحزن غرق درد و ملامش

سـلام مـن بـه مـحـرم بـه حـال خستـه زینب

بـه بــی نـهــایــت داغ  دل شـکــستــه زیـنـب

سلام من به محرم به دست ومشک ابوفاضل

 بـه نـا امیـدی سقـا بـه سـوز اشـک ابوفاضل

سـلام مـن بـه مـحـرم بـه قــد و قـا مـت اکبر

 بـه کـام خـشک اذان گـوی زیـر نـیزه و خنجر

سلام من به محرم به دسـت و بـازوی قاسم

 به شوق شهد شهادت حنـای گـیـسـوی قـاسم

سـلام مـن بـه مـحـرم بـه گـاهـواره ی اصغر

به اشک خجلت شاه و گـلـوی پـاره ی اصـغـر

سـلام مـن بـه مـحـرم به اضـطـراب سـکینه

 بـه آن مـلـیـکـه، کـه رویش ندیده چشم مدینه

سـلام مـن بـه مـحـرم بـه عـا شـقـی زهیرش

بـه بـاز گـشـتـن حُر و عروج خـتـم به خیرش

سلام من بـه محرم  بـه مسـلـم و به حـبیبش

به رو سپیدی جوُن و به بوی عطر عجیـبـش

سلام من بـه محرم  بـه زنگ مـحـمـل زینب

بــه پـاره، پـاره تــن بــی سـر مـقـابـل زیـنـب

سلام من به محـرم  به شـور و حـال عیانش

 سلام من به حسـیـن و به اشک سینه زنـانش

 

نوشته شده در دوم بهمن 1385 توسط كريمي ده آبادي| |

 

نیما یوشیج

نیما در سال 1276 هجری شمسی در دهکده ای به نام یوش ، واقع در مازنداران چشم به جهان گشود.. خواندن و نوشتن را نزد آخوند ده فرا گرفت ولی دلخوشی چندانی از آخوند ده نداشت چون او را شکنجه می داد و در کوچه باغها دنبال نیما می کرد .
پس از آن به تهران رفت و در مدرسه عالی سن لویی مشغول تحصیل شد .... در مدرسه از بچه ها کناره گیری می کرد و به گفته خود نیما با یکی از دوستانش مدام از مدرسه فرار می کرد و پس از مدتی با تشویق یکی از معلمهایش به نام نظام وفا به شعر گفتن مشغول گشت و در همان زمان با زبان فرانسه آشنایی یافت و به شعر گفتن به سبک خراسانی مشغول گشت.
در سال 1300 منظومه قصه رنگ پریده را سرود که در روزنامه میرزاده عشقی به چاپ رساند ... در همان زمان بود که مخالفت بسیاری از شاعران پیرو سبک قدیم را برانگیخت.... شاعرانی چون: مهدی حمیدی ، ملک الشعرای بهار و..... به مخالفت و دشمنی با وی پرداختند و به مسخره و آزار وی دست زدند .
نیما سبک خاص خود را داشت وبه سبک شاعران قدیم شعر نمی سرود و در شعر او مصراعها کوتاه و بلند می شدند .
نیما پس از مدتی به تدریس در مدرسه های مختلف از جمله مدرسه عالی صنعتی تهران و همکاری با روزنامه های چون: مجله موسیقی ، مجله کویر و...... پرداخت.
از معروف ترین شعرهای نیما می توان به شعرهای افسانه ، آی آدمها، ناقوس ، مرغ آمین اشاره کرد.
نیما در 13 دی 1328 چشم از جهان فروبست...

فریاد می زنم ،
من چهره ام گرفته !
من قایقم نشسته به خشکی !
مقصود من ز حرفم معلوم بر شماست ،
یک دست بی صداست ،
من ، دست من کمک ز دست شما می کند طلب،
فریاد من شکسته اگر در گلو ، وگر
فریاد من رسا ،
من از برای راه خلاص خود و شما،
فریاد می زنم
، فریاد می زنم!!

(با تلخیص)

نوشته شده در نوزدهم آبان 1385 توسط كريمي ده آبادي| |

 

سهراب سپهري نقاش و شاعر، 15 مهرماه سال 1307 در كاشان متولد شد.
خود سهراب ميگويد
:
...
مادرم ميداند كه من روز چهاردهم مهر به دنيا آمده ام. درست سر ساعت 12. مادرم صداي اذان را ميشنديده است...

پدر سهراب، اسدالله سپهري، كارمند اداره پست و تلگراف كاشان، اهل ذوق و هنر.
وقتي سهراب خردسال بود، پدر به بيماري فلج مبتلا شد
.
...
كوچك بودم كه پدرم بيمار شد و تا پايان زندگي بيمار ماند. پدرم تلگرافچي بود. در طراحي دست داشت. خوش خط بود. تار مينواخت. او مرا به نقاشي عادت داد...
)
درگذشت پدر در سال 1341


مادر سهراب، ماه جبين، اهل شعر و ادب كه در خرداد سال 1373 درگذشت.
تنها برادر سهراب، منوچهر در سال 1369 درگذشت. خواهران سهراب : همايوندخت، پريدخت و پروانه
.
محل تولد سهراب باغ بزرگي در محله دروازه عطا بود
.
سهراب از محل تولدش چنين ميگويد
:
...
خانه، بزرگ بود. باغ بود و همه جور درخت داشت. براي يادگرفتن، وسعت خوبي بود. خانه ما همسايه صحرا بود . تمام روياهايم به بيابان راه داشت...
)

سال 1312، ورود به دبستان خيام (مدرس) كاشان
.
...
مدرسه، خوابهاي مرا قيچي كرده بود . نماز مرا شكسته بود . مدرسه، عروسك مرا رنجانده بود . روز ورود، يادم نخواهد رفت : مرا از ميان بازيهايم ربودند و به كابوس مدرسه بردند . خودم را تنها ديدم و غريب ... از آن پس و هربار دلهره بود كه به جاي من راهي مدرسه ميشد
)
...
در دبستان، ما را براي نماز به مسجد ميبردند. روزي در مسجد بسته بود . بقال سر گذر گفت : نماز را روي بام مسجد بخوانيد تا چند متر به خدا نزديكتر باشيد
.
مذهب شوخي سنگيني بود كه محيط با من كرد و من سالها مذهبي ماندم
.
بي آنكه خدايي داشته باشم ...
)

سهراب از معلم كلاس اولش چنين ميگويد
:
...
آدمي بي رويا بود. پيدا بود كه زنجره را نميفهمد. در پيش او خيالات من چروك ميخورد
...

خرداد سال 1319 ، پايان دوره شش ساله ابتدايي
.
...
دبستان را كه تمام كردم، تابستان را در كارخانه ريسندگي كاشان كار گرفتم. يكي دو ماه كارگر كارخانه شدم . نميدانم تابستان چه سالي، ملخ به شهر ما هجوم آورد . زيانها رساند . من مامور مبارزه با ملخ در يكي از آباديها شدم. راستش، حتي براي كشتن يك ملخ نقشه نكشيدم. اگر محصول را ميخوردند، پيدا بود كه گرسنه اند. وقتي ميان مزارع راه ميرفتم، سعي ميكردم پا روي ملخها نگذارم....
)

مهرماه همان سال، آغاز تحصيل در دوره متوسطه در دبيرستان پهلوي كاشان
.
...
در دبيرستان، نقاشي كار جدي تري شد. زنگ نقاشي، نقطه روشني در تاريكي هفته بود...
)
از دوستان اين دوره : محمود فيلسوفي و احمد مديحي

سال 1320، سهراب و خانواده به خانه اي در محله سرپله كاشان نقل مكان كردند.
سال 1322، پس از پايان دوره اول متوسطه، به تهران آمد و در دانشسراي مقدماتي شبانه روزي تهران ثبت نام كرد
.
...
در چنين شهري [كاشان]، ما به آگاهي نميرسيديم. اهل سنجش نميشديم. در حساسيت خود شناور بوديم. دل ميباختيم. شيفته ميشديم و آنچه مياندوختيم، پيروزي تجربه بود. آمدم تهران و رفتم دانشسراي مقدماتي. به شهر بزرگي آمده بودم. اما امكان رشد چندان نبود
)
سال 1324 دوره دوساله دانشسراي مقدماتي به پايان رسيد و سهراب به كاشان بازگشت
.
...
دوران دگرگوني آغاز ميشد. سال 1945 بود. فراغت در كف بود. فرصت تامل به دست آمده بود. زمينه براي تكانهاي دلپذير فراهم ميشد... (هنوز در


آذرماه سال 1325 به پيشنهاد مشفق كاشاني (عباس كي منش متولد 1304) در اداره فرهنگ (آموزش و پرورش) كاشان استخدام شد.
...
شعرهاي مشفق را خوانده بودم ولي خودش را نديده بودم. مشفق دست مرا گرفت و به راه نوشتن كشيد. الفباي شاعري را او به من آموخت... )سال 1326 و در سن نوزده سالگي، منظومه اي عاشقانه و لطيف از سهراب، با نام "در كنار چمن يا آرامگاه عشق" در 26 صفحه منتشر شد
.
...
دل به كف عشق هر آنكس سپرد

جان به در از وادي محنت نبرد
زندگي افسانه محنت فزاست
زندگي يك بي سر و ته ماجراست
غير غم و محنت و اندوه و رنج
نيست در اين كهنه سراي سپنج...
مشفق كاشاني مقدمه كوتاهي در اين كتاب نوشته است
.
سهراب بعدها، هيچگاه از اين سروده ها ياد نميكرد
.

سال 1327، هنگامي كه سهراب در تپه هاي اطراف قمصر مشغول نقاشي بود، با منصور شيباني كه در آن سالها دانشجوي نقاشي دانشكده هنرهاي زيبا بود، آشنا شد. اين برخورد، سهراب را دگرگون كرد
.
...
آنروز، شيباني چيرها گفت. از هنر حرفها زد. ون گوگ را نشان داد. من در گيجي دلپذيري بودم. هرچه ميشنيدم، تازه بود و هرچه ميديدم غرابت داشت
.
شب كه به خانه بر ميگشتم، من آدمي ديگر بودم. طعم يك استحاله را تا انتهاي خواب در دهان داشتم...
)

شهريور ماه همان سال، استعفا از اداره فرهنگ كاشان
.
مهرماه، به همراه خانواده جهت تحصيل در دانشكده هنرهاي زيبا در رشته نقاشي به تهران ميايد
.
در خلال اين سالها، سهراب بارها به ديدار نميا يوشيج ميرفت
.

در سال 1330 مجموعه شعر "مرگ رنگ" منتشر گرديد. برخي از اشعار موجود در اين مجموعه بعدها با تغييراتي در "هشت كتاب" تجديد چاپ شد
.
بخشهايي حذف شده از " مرگ رنگ
" :
...
جهان آسوده خوابيده است،

فروبسته است وحشت در به روي هر تكان، هر بانگ
چنان كه من به روي خويش ...

سال 1332، پايان دوره نقاشي دانشكده هنرهاي زيبا و دريافت مدرك ليسانس و دريافت مدال درجه اول فرهنگ از شاه
.
...
در كاخ مرمر شاه از او پرسيد : به نظر شما نقاشي هاي اين اتاق خوب است ؟

سهراب جواب داد : خير قربان
و شاه زير لب گفت : خودم حدس ميزدم. ...
اواخر سال 1332، دومين مجموعه شعر سهراب با عنوان "زندگي خوابها" با طراحي جلد خود او و با كاغذي ارزان قيمت در 63 صفحه منتشر شد
.

تا سال 1336، چندين شعر سهراب و ترجمه هايي از اشعار شاعران خارجي در نشريات آن زمان به چاپ رسيد
.
در مردادماه 1336 از راه زميني به پاريس و لندن جهت نام نويسي در مدرسه هنرهاي زيباي پاريس در رشته ليتوگرافي سفر ميكند
.

فروردين ماه سال 1337، شركت در نخستين بي ينال تهران

خرداد همان سال شركت در بي ينال ونيز و پس از دو ماه اقامت در ايتاليا به ايران باز ميگردد.

در سال 1339، ضمن شركت در دومين بي ينال تهران، موفق به دريافت جايزه اول هنرهاي زيبا گرديد
.
در همين سال، شخصي علاقه مند به نقاشيهاي سهراب، همه تابلوهايش را يكجا خريد تا مقدمات سفر سهراب به ژاپن فراهم شود
.
مرداد اين سال، سهراب به توكيو سفر ميكند و درآنجا فنون حكاكي روي چوب را مياموزد
.

سهراب در يادداشتهاي سفر ژاپن چنين مينويسد
:
...
از پدرم نامه اي داشتم. در آن اشاره اي به حال خودش و ديگر پيوندان و آنگاه سخن از زيبايي خانه نو و ايوان پهن آن و روزهاي روشن و آفتابي تهران و سرانجام آرزوي پيشرفت من در هنر
.
و اندوهي چه گران رو كرد : نكند چشم و چراغ خانواده خود شده باشم
...

در آخرين روزهاي اسفند سال 1339 به دهلي سفر ميكند
.
پس از اقامتي دوهفته اي در هند به تهران باز ميگردد
.
در اواخر اين سال، سهراب و خانواده اش به خانه اي در خيابان گيشا، خيابان بيست و چهارم نقل مكان ميكند
.
در همين سال در ساخت يك فيلم كوتاه تبليغاتي انيميشن، با فروغ فرخزاد همكاري نمود
.
تيرماه سال 1341، فوت پدر سهراب

...
وقتي كه پدرم مرد، نوشتم : پاسبانها همه شاعر بودند.
حضور فاجعه، آني دنيا را تلطيف كرده بود. فاجعه آن طرف سكه بود وگرنه من ميدانستم و ميدانم كه پاسبانها شاعر نيستند. در تاريكي آنقدر مانده ام كه از روشني حرف بزنم
...

تا سال 1343 تعدادي از آثار نقاشي سهراب در كشورهاي ايران، فرانسه، سوئيس، فلسطين و برزيل به نمايش درآمد
.
فروردين سال 1343، سفر به هند و ديدار از دهلي و كشمير و در راه بازگشت در پاكستان، بازديد از لاهور و پيشاور و در افغانستان، بازديد از كابل
.
در آبانماه اين سال، پس از بازگشت به ايران طراحي صحنه يك نمايش به كارگرداني خانم خجسته كيا را انجام داد
.
منظومه "صداي پاي آب" در تابستان همين سال در روستاي چنار آفريده ميشود
.

تا سال 1348 ضمن سفر به كشورهاي آلمان، انگليس، فرانسه، هلند، ايتاليا و اتريش، آثار نقاشي او در نمايشگاههاي متعددي به نمايش درآمد
.
سال 1349، سفر به آمريكا و اقامت در لانگ آيلند و پس از 7 ماه اقامت در نيويورك، به ايران باز ميگردد
.
سال 1351 برگذاري نمايشگاههاي متعدد در پاريس و ايران
.

تا سال 1357، چندين نمايشگاه از آثار نقاشي سهراب در سوئيس، مصر و يونان برگذار گرديد
.

سال 1358، آغاز ناراحتي جسمي و آشكار شدن علائم سرطان خون
.
ديماه همان سال جهت درمان به انگلستان سفر ميكند و اسفندماه به ايران باز ميگردد
.

سال 1359... اول ارديبهشت... ساعت 6 بعد ازظهر، بيمارستان پارس تهران
...
فرداي آن روز با همراهي چند تن از اقوام و دوستش محمود فيلسوفي، صحن امامزاده سلطان علي، روستاي مشهد اردهال واقع در اطراف كاشان مييزبان ابدي سهراب گرديد
.
آرامگاهش در ابتدا با قطعه آجر فيروزه اي رنگ مشخص بود و سپس سنگ نبشته اي از هنرمند معاصر، رضا مافي با قطعه شعري از سهراب جايگزين شد
:
به سراغ من اگر مياييد

نرم و آهسته بياييد
مبادا كه ترك بردارد
چيني نازك تنهايي من

... كاشان تنها جايي است كه به من آرامش ميدهد و ميدانم كه سرانجام در آنجا ماندگار خواهم شد...

و سهراب .... ماندگار شد

 

 

منبع : اینترنت

 

نوشته شده در چهاردهم مهر 1385 توسط كريمي ده آبادي| |
 

مولانا جلال الدين محمدبن سلطان العلما بهاءالدين محمد بن حسين بن احمد خطيبي بكري بلخي ، كه بيشتر از وي با نام‌‏هايي چون «مولوی»،«مولانا»و« مولاي روم» ياد كرده و می‌‏كنند، يكي از بزرگترين و تواناترين گويندگان متصوفه و از عارفان نام آور و ستاره‌‏هاي درخشنده و آفتاب فروزنده آسمان ادب فارسي است كه در ششم ربيع الاول سال 604 در بلخ (سرزمين خراسان)چشم به جهان گشود و پس از 68 سال زندگي سراسر عشق و شوريدگي پنجم جمادي الاخر سال 672 در قونيه چشم از جهان فرو بست و آرامگاهش در همين شهر زيارتگاه دل‌‏هاي شوريده و عاشقان بيدل شد.

                        مولانا</p

دكتر زرين كوب در مورد تولد اين شاعر بزرگ در كتاب "از ني نامه" گزيده مثنوي معنوي چنين مي‌‏گويد :سراينده بزرگ اين شگرف‌‏ترين يادگار عرفان ايران (مثنوي معنوي) جلال الدين محمد بن بلخي رومي در بلخ در سرزمين خراسان چشم به جهان گشود (604هجري قمري) و شصت و هشت سالي بعد در قونيه، تختگاه سلجوقيان روم ، چشم از جهان فروبست(672)؛پس خواه او را بلخي بخوانند خواه رومي بشمرند در جاي خود درست است، اما حق آن است كه او يك انسان جهاني بود، در محدوده مرزهاي زماني و مكاني گنجايي نداشت.

مولانا دوران كودكي را در كلاس‌‏هاي درس پدر و شاگردانش پدرش بهره‌‏هاي فراوان برد, اما زندگي واقعي او بعنوان يك شاعر شيفته بعد از سال 642 و ديدار او با شمس تبريزي آغاز مي‌‏شود و از آن پس از بركت انفاس "شمس الدين"، عارفي وارسته و واصلي كامل شد و در اين ديدار چنان آشفته شد كه كلاس درس تعصيل كرد و خود به شاگردي شمس نشست .آشنايي مولانا با شمس را شايد بتوان آغاز شاعري وي دانست.

سوالي كه مولانا را در هم ريخت!

دكتر" زرين كوب" در مورد اين ديدار چنين مي گويد:"شمس تبريز"، هنگام بازگشت از مدرسه پنبه فروشان( جمادي آلاخر 642) با مولانا برخورد و با سوالي كه بر او طرح كرد بشدت او را تحت تاثير گرفت. سوال مشكل نبود. طرز طرح آن با صدايي چنان پر هيبت و در بين جمعي طالب علمان جوان كه خاطر شان آماده هر گونه ترديد وتزلزل بود، مولانا را دچار مشكل ساخت. درويشي ناشناس با هيئت و لباس بازاريان عنان استر مولاناي بزرگ شهر را گرفت و با صداي بلند بي بيم و تشويش بانگ برآورد كه: ها, صراف عالم معني, محمد بزرگتر بود يا بايزيد؟

مولانا در جواب لختي تامل كرد پرسيد محمد خاتم رسولان است وي را با يزيد چه نسبت؟ درويش سوال كرد پس چرا محمد ما عرفناك حق معرفتك مي‌‏گويد و با يزيد نعره سبحاني ما اعظم شاني بر مي زند؟

آن گونه كه از مقالات شمس كه مجموعه اقوال اوست بر مي‌‏آيد اول مكالمه كه بين آن‌‏ها رفت همين بود. اين روايت افلاكي مولف جامع‌‏ترين مناقب خاندان مولاناست كه خود از معاصران و دوستداران مولانا و فرزندان اوست و گفته خود شمس هم آن را تاييد مي‌‏كند.

پس روايت ديگر كه افسانه وش و آكنده از كرامات و غرايب است البته در خور اعتماد نيست فقط روايت جامي در خور يادآوري ست كه مي‌‏گويد: مولانا سر كلام محمد و با يزيد را بدين گونه بر شمس باز نمود كه، سخن محمد از سر شرح صدر و استسقاي عظيم روحاني بود و آنچه با يزيد گفت ناشي از آن بود كه عطش اندك داشت و حوصله‌‏اش اندك بود بر وفق اين روايت درويش تبريزي نعره‌‏اي بزد و بيفتاد. مولانا از استر فرود آمد و شاگردان را فرمان داد تا او را به مدرسه بها ولد بردند و در آنجا بود كه بين آن‌‏ها صحبت روي داد و صحبت روحاني به دوستي كشيد ومنجر به آن شد كه روزها و هفته‌‏ها روز و شب با او به خلوت نشست و در ‏آن خلوت غير را مجال ورود نماند.

در اين روزها خلوت بود كه شمس مولانا را از مركب غرور عالمانه‌‏اي كه داشت فرود آورد، به او حالي كرد علم و دفتر و اوراق طالب حق را از حق باز مي‌‏دارد، اشتغال به بحث و تكرار علم فايده‌‏اي ندارد، علم آن است كه به معلوم رسد، اگر انسان را از خود باز نستاند و در ظلمت غرور عالمانه رها كند - جهل از آن علم به بود صدبار

تا ثير شمس بر مولانا آنقدر زياد بود كه مسير زندگي شاعر و عارف قونيه را تغيير داد و زماني كه" شمس" قونيه را ترك كرد و به دمشق رفته بود،"عشق و فراق سلطان العلما قونيه را شاعر كرده بود. او به جاي درس و وعظ و فقه و حديث كه در مدرسه‌‏ها القا مي‌‏كرد در خانه خلوت گزيده بود, شعر مشتاقانه به دمشق مي‌‏فرستاد و با اصرار و الحاح بازگشت آن محبوب بي‌‏همانند را مطالبه مي‌‏كرد.

كلام مولوي ساده و دور از هرگونه آرايش و پيرايش است. اين كلام ساده، فصيح، منسجم، گاه در نهايت علو و استحكام و جزالت و همه جا مقرون به صراحت و روشني و دور از ابهام است. مولوي در استفاده از تمثيل‌‏ها و قصه‌‏ها ي متداول مهارت خاص دارد. وسعت اطلاعات او نه تنها در دانش‌‏هاي گوناگون شرعي، بلكه در همه مسايل ادبي و مشكل‌‏هاي عرفاني و فرهنگ عمومي اسلامي حيرت انگيز است. كلام گيرنده وي كه دنباله سخنان شاعران خراسان و در اساس تحت تاثير آنانست‌‏، شيريني و زيبايي و جلايي خاص دارد و در درجه‌‏اي از دلچسبي و دل انگيزيست كه عارف و عامي و پير و جوان را با هر عقيدت و نظري كه باشند بخود مشغول مي‌‏سازد. مولانا در سال‌‏هاي اخير از جمله شاعران بزرگ جهان است كه بيشتر از همه درآمريكا و اروپا مورد توجه قرار گرفته و كتاب‌‏ها او از پرفروش ترين آثار بشمار مي‌‏رود.

مهمترين اثر منظوم مولوي "مثنوي" شريف است كه در شش دفتر و حدود 26000 بيت دارد. در اين منظومه مولانا مسايل مهم عرفاني و ديني و اخلاقي را مطرح كرده وهنگام توضيح به ايراد آيه‌‏ها و حديث‌‏ها ويا تعريض بدان‌‏ها مبادرت جسته است .دومين اثر بزرگ مولوي"ديوان كبير" مشهور به ديوان غزليات شمس تبريزيست ، زيرا مولوي بجاي نام يا تخلص خود در پايان غالب غزل‌‏هاي خود نام مرادش شمس الدين تبريزي را آورده است. . غزل‌‏هاي مولانا مملو است از حقيقت‌‏هاي عالي عرفاني و درياهاي جوشانيست از عواطف حاد و انديشه‌‏هاي بلند. سومين اثر منظوم مولوي « رباعيات» اوست. از مولوي اثرهايي نيز به نثر باقي مانده كه داراي اهميت بسياري است، و آن شامل مجموعه " مكاتيب" و"مجالس" او و كتاب "فيه مافيه" است.

وفات مولانا جلال الدين در پنجم جمادي الاخر سال 672 اتفاق افتاد. مرگ وي در قونيه به‌‏صورت واقعه‌‏اي سخت تلقي شد، چندان‌‏كه تا چهل روز مردم سوگ داشتند. جنازه او را در قونيه نزديك تربت پدرش بهاء الدين ولد بخاك سپردند و اكنون به"قبه الخضراء" معروفست.

به ياد اين شاعرِ عارف ابياتي از "ني نامه" او را باهم مرور مي‌‏كنيم:

بشنو اين ني چون شكايت مي‌‏كند

از جدايي‌‏ها حكايت مي‌‏كند

كز نيستان تا مرا ببريده‌‏اند

در نفيرم مرد و زن ناليده‌‏اند

سينه خواهم شرحه شرحه از فراق

تا بگويم شرح درد اشتياق

هر كسي كو دور ماند از اصل خويش

باز جويد روزگار وصل خويش

من به هر جمعيتي نالان شدم

جفت بدحالان و خوشحالان شدم

هركسي از ظن خود شد يار من

از درون من نجست اسرار من

سر من از ناله من دور نيست

ليك چشم و گوش را آن نور نيست

تن ز جان و جان ز تن مستور نيست

ليك كس را ديد جان دستور نيست

آتشست اين بانگ ناي و نيست باد

هر كه اين آتش ندارد نيست باد

آتش عشق است كاندر ني فتاد

جوشش عشق است كاندر مي فتاد

ني حريف هركه از ياري بريد

پرده‌‏هاش پرده‌‏هاي ما دريد

همچو ني زهري و ترياقي كي ديد

همچو ني دمساز و مشتاقي كي ديد

ني حديث راه پر خون مي‌‏كند

قصه‌‏هاي عشق مجنون مي‌‏كند

محرم اين هوش جز بيهوش نيست

مر زبان را مشتري جز گوش نيست

در غم ما روزها بيگاه شد

روزها با سوزها همراه شد

روزها گر رفت گو رو باك نيست

تو بمان اي آنك چون تو پاك نيست

هر كه جز ماهي ز آبش سير شد

هركه بي روزيست روزش دير شد

در نيابد حال پخته هيچ خام

پس سخن كوتاه بايد والسلام

بند بگسل باش آزاد اي پسر

چند باشي بند سيم و بند زر

گر بريزي بحر را در كوزه‌‏اي

چند گنجد قسمت يك روزه‌‏اي

منابع:

- تاريخ ادبيات ايران / تاليف دكتر ذبيح الله صفا
-از ني نامه(گزيده مثنوي معنوي)/ انتخاب و تو ضيح: دكتر عبدالحسين زرين كوب و دكتر قمر آريان

نوشته شده در هشتم مهر 1385 توسط كريمي ده آبادي| |

بمناسبت هفته دفاع مقدس فرصتی دست داد تا یادی کرده باشیم از شاعر بسیجی زنده یاد رمضانعلی گلدون

زنده یاد رمضانعلی گلدون به سال 1314شمسی در یزد دیده به جهان گشود . در همان آغاز کودکی پدر را ازدست داد و برای تامین معاش خانواده به ناچار به کارگری پرداخت و نتوانست به تحصیل ادامه دهد ،

زنده یاد گلدون با ذوق سرشاری که داشت دست از مطالعه آثار بزرگان بر نداشت و در محافل ادبی یزد شرکت مینمود . سپس به میبد آمد و در روستای بفروئیه سکنی گزید و سالهای گمنامی شاعرانه خود را در میبد گذراند . همزمان با آغاز دفاع مقدس با انتشارسرودهای انقلابی به عضویت سپاه میبد در آمد و با پایان یافتن جنگ تحمیلی در 29 دی 1367 به دنبال بیماری دیده از جهان فرو بست و در بفروئیه به خاک سپرده شد .

مجموعه اشعار ایشان به نام« سرود سبز» در سال 1380 توسط سید حسین اسعدی فیروز آبادی به چاپ رسیده است .

شعر زیر را به مناسبت هفته دفاع مقدس انتخاب نمودیم .

شمارش معکوس

بیا سفر به صحاری خون دوباره کنیم

به پای همت خود ، خوار ، سنگ خواره کنیم

سمند سرخ کشد شیهه ، ای سوار سحر !

بیا که باقی ره نیز طی ، سواره کنیم

زموج حادثه رستیم در سفینه نوح

یکی حماسه دگر باره تا کناره کنیم

به پیش ، زانکه فراتر زآندلس باید

دوباره رایت رحمت فراز باره کنیم

کتاب عشق گشودیم «لا تکون » آمد

به رفع فتنه چرا دیگر استخاره کنیم

بیا به بدر نهایی به عید مشتاقان

به بام باور خود ، ماه نو نظاره کنیم

سپاهیان خداییم و بهر حمله به خصم

همه شمارش معکوس را شماره کنیم

ماخذ : سرود سبز

نوشته شده در چهارم مهر 1385 توسط كريمي ده آبادي| |

در گذشت استاد محمد حسین شهریار

27شهريور ماه 1367شاعر و غزل سراي تواناي،ايراني "محمد حسين بهجت"متخلص به "شهريار" در بـيـمارستان مهـر تهـران بدرود حيات گـفت و پيكر وی بـنا به وصيـتـش در زادگـاه خود در مقـبرةالشعـرا سرخاب تـبـريـز در كنار ديگر شاعران نامدار آن ديار به خاك سپرده شد، تا جامعه ادبي در از دست دادن يكي از چهرهاي بزرگ ادبيات فارسي و آذري به سوگ بنشيند.

                                                  

نام كامل شهـريار" سيد محـمـد حسين بهـجـت تـبـريـزي " است که در اوايل شاعـري "بهـجـت" تخـلص مي كرد و بعـداً دوباره با فال حافظ تخـلص خواست كه دو بـيت زير شاهـد از ديوان حافظ آمد و خواجه تخـلص او را "شهـريار" تعـيـيـن كرد:

غم غريبي و غربت چو بر نمي تابم          به شهـر خود روم و شهـريار خود باشم

و شاعـر بهـجت را به شهـريار تـبـديل كرد و به هـمان نام هـم معـروف شد . تاريخ تـولـدش 1285 خورشيدي و نام پـدرش حاجي ميرآقا خشگـنابی است. تحـصـيلات خود را در مدرسه متحده و فيوضات و متوسطه تـبـريز و دارالفـنون تهـران طی کرد و تا سال آخر رشته پزشکی تحـصيل كرد؛ اما درسال آخر به عـلل عـشقي و ناراحـتي خيال و پـيشامدهاي ديگر از ادامه تحـصيل صرف نظر می کند و با وجود تلاش هایی كه بعـداً توسط دوستانش به منظور تعـقـيب و تكـميل اين يك سال تحصيل شد، شهـريار رغـبتي نشان نداد و ناچار شد كه وارد خـدمت دولتي بـشود. چـنـد سالي در اداره ثـبت اسناد نيشابور و مشهـد خـدمت كرد و در سال 1315 به بانك كـشاورزي تهـران وارد شد.

شهريار جوان كه در دوران تحصيل پزشكی به سرايش شعر نيز علاقه نشان می داد، پس از آنکه تحصيلات خود را ناتمام رها كرد به جمع شاعران و علاقه‌‏مندان حرفه‌‏ای ادبيات پيوست.در همان دوران جوانی استعداد سرشار خود را در سرايش شعر به نمايش گذاشت؛ به گونه‌‏ای كه دوستان و علاقه‌‏مندان به شعر، او را برای خواندن اشعارش به مراسم‌‏های خود دعوت می‏كردند. اگرچه شهريار در قالب نيمايي و آزاد نيز شعر سروده است، اما استادی او در قالب غزل است؛ به گونه‌‏ای كه عده ای از منتقدان و كارشناسان او را از بزرگترين غزل سرايان عصر خودش مي‌‏دانند.

از جمله ويژگي‌‏هاي شعر شهريار بايد به زبان ساده و روان او كه گاه به محاوره نزديك مي‌‏شود اشاره كرد.

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا            بی وفا حالا كه من افتاده‌‏ام از پا چرا

استقبال‌‏ شهريار از شعرهاي حافظ بر هيچ كس پوشيده نيست. عشق به حافظ و غزل‌‏های اين شاعر بزرگ فارسي زبان، نشان از توجه شهريار به ادبيات گذشته سرزمين خود دارد، علاقه شديد شهريار به غزلسرای بزرگ فارسي زبان"حافظ" به حدي بود كه ، همانطور که گفته شد ، برای انتخاب تخلص خود به ديوان حافظ مراجعه كرد و تخلص خود را كه ابتدا" بهجت" بود به« شهريار» تغيير داد. او نيزمانند بسياري ازشاعران فارسي زبان تحت تاثر قرآن و شاعران بزرگ پيش از خود قرار مي‌‏گيرد و در اينباره چنين مي‌‏گويد:« از كودكي با دو كتاب" قرآن" وغزليات" حافظ" بزرگ شده‌‏ام».

عصر شاعري شهريار همراه با نوآوري نيما يوشيج در شعر است؛ اما اين شاعر برجسته اگرچه از حمايت كنندگان نيما محسوب مي‌‏شود و در غالب نيمايی و آزاد نيز شعر مي‌‏گويد، ولي با تمام تاثيرهايی كه از نيما مي‌‏گيرد، به هيچ عنوان از نگاهی سنتی و عشق حافظ و غزل دل نمی‌‏كند و تا پايان عمر به اين قالب شعری پايبند می ‏ماند.

اين شاعر آذری نه تنها در عرصه شعر فارسی استاد است ، بلكه در سرايش شعر به زبان آذری نيز تبحر خاصی دارد و از شاعران بزرگ اين زبان به حساب می آيد،كه منظومه او با عنوان "حيدر بابا يه سلام" شاهدی بر اين حرف است كه تا كنون به چندين زبان دنيا ترجمه و منتشرشده‌‏است.

ديوان اشعار شهريار در پنج جلد منتشر شده،كه اشعار فارسي و آذری او را در خود جاي داده است.از شعرهاي به ياد ماندنی اين غزلسرای توانا می‌‏توان به آثاری چون"همای رحمت" در وصف حضرت علي(ع) و "حالا چرا" اشاره كرد، كه از استقبال عمومی برخوردار شده‌‏اند.

با یاد او غزل «حالا چرا» را مرور می کنیم.

آمدي جانم به قربانت ولي حالا چرا

بي‌‏وفا حالا كه من افتاده‌‏ام از پا چرا

نوشدارويی و بعد از مرگ سهراب آمدی

سنگدل، اين زودتر می‌‏خواستی حالا چرا

عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نيست

من كه يك امروز مهمان توام فردا چر

نازنینا ما به عشق تو جوانی داده ایم

ديگر اكنون با جوانان نازكن باما چرا

اي شب هجران كه يكدم در تو چشم من نخفت

اين قدر با بخت خواب آلود من لالا چرا

آسمان چون جمع مشتاقان پريشان مي‌‏كند

در شگفتم من نمي‌‏پاشد زهم دنيا چرا

در خزان هجر گل‌، اي بلبل طبع حزين

خامشی شرط وفاداری بود غوغا چرا

شهريارا بی‌‏حبيب خود نمی‌‏كردی سفر

اين سفر راه قيامت می روی تنها چرا

 

منبع : اینترنت

نوشته شده در بیست و هشتم شهریور 1385 توسط كريمي ده آبادي| |

در 24 شهریور ماه سال 1378دکتر عبدالحسین زرین کوب پژوهشگر ، ادیب و دانشمند پر آوازه عرصه تاریخ و ادبیات رو ی در نقاب خاک کشید . استاد زرین کوب همزمان با تحصیلات دانشگاهی به تحصیل علوم حوزوی پرداخت و سر انجام در عرصه فرهنگ ، تاریخ ، ادبیات و فلسفه صاحب نظر و عالمی برجسته شد . ایشان کتابهای متعدد و ارزشمندی از خود به یادگار گذاشته است . دو قرن سکوت از آثار گران سنگ دکتر زرین کوب محسوب می شود که بررسی اوضاع تاریخی ایران در دو قرن اولیه هجری قمری است . همچنین کتابهای «تاریخ ایران بعد از اسلام ، بامداد اسلام ، کارنامه اسلام ، تاریخ در ترازو ، تاریخ مردم ایران و با کاروان حله »از دیگر آثار ارزشمند استاد عبدالحسین

زرین کوب به شمار میرودند .  

  • عموم محققان در جامعه ما زرين كوب را با اوصافى چون اديب، شاعر، مورخ، اسلام شناس، زبان شناس، و... مى شناسند. عبدالكريم سروش در مدح اين مرد فرزانه نوشته است: «من به عمر خويش مردى به پردانى و پرخوانى و تواضع زرين كوب كمتر ديده ام
    دوستانش درباره فعّاليت و رغبت او به یادگیری زبان فرانسه و زبانهاي ديگر خیلی سخن گفته اند. اما شرح پایداری او برای کسب دانش از همه جالب تر است
    .
    آقاي سيّد جعفر شهيدي دربارة او مي‌نويسد
    :
    هيچ حادثه‌اي هر چند تحمّل آن دشوار باشد او را از كار تحقيق باز نمي‌دارد. در اين ساليان، مصيبتهاي سختي را ديد از فقدان برادر (دكتر حميد زرّين‌كو ب، احمد زرّين‌كو ب، خليل زرّين‌كو ب) بيماري، عمل جرّاحي، امّا او با ايمان راسخي كه دارد از تألیف و تدوین و تدريس دست برنمي‌دارد
    .“
    دكتر قمر آريان، همسر استاد دربارة نوع سلوک او نوشته است
    :
    از همان آغاز سالهاي آشنايي او را يك دانشجوي واقعي يافتم، دقيق پركار و در عين حال محجوب و متواضع، هنوز مثل همان سالهاي آغاز عمر غالباً آرام مهربان و بي‌سر و صداست. وقتي هم به جوش مي‌آيد و دچار خشم و خروش مي‌شود به زودي به آرامش عادي برمي‌گردد و در اندك زمان خشم و خروش خود را فراموش مي‌كند... يك چيزش امّا هيچ عوض نشده است. بي‌نظمي و شلوغي نوميد كننده‌اي كه در كارهايش هست، هنوز مثل بچّه مدرسه‌اي‌ها دايم كاغذ و قلمش را گم مي‌كند، مثل شاگردان دبستاتي دايم دنبال يادداشتها و دفترهاي گمشده‌اش مي‌گردد؛ و با دستپاچگي و اضطرابي كه هميشه در اين جستجوها از خود نشان مي‌دهد حوصلة خود، حوصلة من و حوصلة هر كس را كه در خانة ماست، سرمي‌برد. يك عادت ديگرش كه گمان دارم مي‌تواند براي بعضي شاگردانش سرمشق باشد، استغراق شديد او در كارها هست. وقتي در يك موضوع مشغول كارست از تمام وسايل و تمام اوقات ممكن استفاده مي‌كند. يك لحظه فراغت را هم كه در بازگشت از كار به خانه برايش حاصل مي‌شود از دست نمي‌دهد. بارها اتّفاق مي‌افتد كه ميز چيده شده غذا آماده، حتّي مهمان كنار ميز نشسته است و او در يك گوشة ديگر اتاق همچنان آخرين جمله‌اي را كه در زير قلم دارد، دنبال مي‌كند و انگار صدا مرا كه براي چندمين بار او را صدا مي‌زنم نمي‌شنود. در اين گونه اوقات گمان مي‌كنم خودش را بيشتر از من و مهمان خسته مي‌كند. امّا اين استغراق باعث مي‌شود كه در كار خود كمتر دچار اشتباه يا شتاب زدگي شود

    دكتر زرّين‌كوب يكي از دانشمندان و محقّقان و استادان برجستة ايران بود . به شهادت سایر مشاهیر ایران آثاري كه از او بر جاي‌ مانده است؛ بر غناي زبان و ادبيّات فارسي افزوده است. وی بیش از 40 کتاب و صد‌ها مقاله نوشته است
    .
    موضوع اساسي تحقيقات او تاريخ ايران ، تاريخ فرهنگ و ادب اسلامي و تصوّف و عرفان است. به علاوه در ابتداي كار علاقة خاصي به مسايل مربوط به نقد ادبي و ادبيّات تطبيقي نشان داده است كه زمينه تعدادي از تأليفات وي نيز هست. زندگي و انديشة امام غزالي ، جستجو در تاريخ تصوّف ايران دو اثر نسبتا مفصّل است. زمينة اصلي كارش نقد ادبي و تاريخ است امّا در «از كوچة رندان »، و «ارزش ميراث صوفيه » تصوّف را در ترازو مي‌گذارد. ذهن دقيق استاد زرّين‌كو ب او را بر اين مي‌دارد كه پديده‌هاي اجتماعي را بر ترازوي حسّاس نقد بسنجد. از اينروست كه علاوه بر كتاب «از كوچة رندان» در كتاب «ارزش ميراث صوفيه»اش به يك مبحث مفصّل برمي‌خوريم به نام «تصوّف در ترازو» اين ترازو كه با آن تاريخ تصوّف را مي‌توان سنجيد بايد دقيق‌ترين ترازو باشد زيرا كميت و مقدار را در آن راه نيست. برقراركردن ارتباط درست و دلپذير ميان مفاهيم تاريخي و ادبي يكي از خصوصيات قلم و بيان زرّين‌كو ب است
    .
    سال هاى پايانى عمر زرين كوب به گزارش ايرج افشار اينگونه گذشت: «در اين هشت سال (۱۳۷۸- ۱۳۷۱) زرين كوب به تدريس دانشگاهى معهود خود ادامه مى داد. عضويت هيات امناى فرهنگسراى فردوسى را پذيرفت. دعوت سازمان نقشه بردارى كشور را براى تهيه متن تاريخى اطلس تاريخى ايران اجابت كرد. از سال ۱۳۷۵ به عضويت شوراى عالى علمى مركزى دايره المعارف بزرگ اسلامى درآمد. همچنين عضو شوراى مشاوران كتابخانه ملى بود. كتابخانه خود را در اين دوران، به شهر بروجرد اهدا كرد. باز چند سفر براى سخنرانى به ممالك مختلف و از جمله به شهر هاى ايران رفت. ولى سفر هاى عمده اش براى رهايى از بيمارى هاى قلب و چشم و پروستات بود. چند بار خود را به نيش تيغ جراحان سپرد. دو سال پايان عمر را دچار گرفتار ى هاى بدنى ناگوار و دشوار و بحران بيمارى هاى مذكور بود. در يك سال آخر دستش و فكرش از خدمت كردن به فرهنگ ايران بازمانده بود. در ۲۴ شهريور ۱۳۷۸ پس از رنج هاى فراوان درگذشت

      منبع : اینترنت

نوشته شده در بیست و سوم شهریور 1385 توسط كريمي ده آبادي| |





Powered by WebGozar

---